تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
جمع آمده گفتند امير چوپان را در ايران كسى برابر نمىتواند آمد و اين كار كه سلطان فرمود ما را ممكن نيست . اتفاق نموده فرمان سلطان را پيش چوپان آوردند و گفتند ما در اين قضيه همداستان نبوده‌ايم و اين صورت به سعايت جمعى بىعاقبت كه سزا و جزا خواهند يافت روى نموده . امروز امير تدبير اين قضيه انديشد و اختيار خود از دست ندهد . ما همه بنده و چاكر اميريم . امير چوپان از استماع اين خبر اضطراب و اندوه بسيار كرد و امرا مناسب وقت سخنان گفتند و چون مجلس به آخر آمد ، چوپان با پسر خود حسن و نواب مشورت كرد . امير حسن گفت صورت واقعه از آزرم گذشته است . ابو سعيد بدخواه ما شد و دوستى با او نتيجه ندارد . از اين امر ايمن مباش و به گفتار ايشان چون كفتار فريفته مشو . اگر زندگانيت مىبايد ايشان را به عدم رسان و هر كس را سلطان مىشناسد زنده مگذار . خراسان در تصرف ماست و فارس و كرمان مال به ما مىدهند . با ابو سعيد ياغىگرى يكرويه كن و از پادشاهان جغتاى مدد خواه . اگر سلطان لشكر بدين جانب كشد از او كين توان كشيد و چون مملكت و لشكر بر ما قرار گيرد كينهء خود از او توان خواست . ديگر چون ما از اين طرف اظهار خلاف كنيم ، تيمورتاش و محمود ممالك روم و گرجستان نگاه دارند . اگرچه تدبير حسن در امور ملك مستحسن بود ، اما تقدير صورتى ديگر روى نمود . امير چوپان آن راى پسنديده نداشت و رايت غرور برافراشته گفت من از اين قوم انديشه ندارم و وجود ايشان را عدم مىپندارم . در خيال او نمىآمد كه كسى در ايران ، در برابر او تواند آمد . نظم
به پشتى دولت چنين گفت من * چه انديشه دارم ازين انجمن كه يا رد ز من جست جنگ و نبرد * سر بدسگال آورم زير گرد