و ناظرند . همينقدر تو به خطّ راستى و بر صداقت قدم بزن ! »
حالا اگر بدانم حال در كار سركار خللى حاصل نمىشود به او مىنويسم چندى برود اصفهان كه از اين تبعيد تنبّهى حاصل نمايد ، ولى اين مطلب را هم به سركار عرض مىكنم و كرارا هم عرض كردهام كه مشهدى حاجى آقا در قوّهء اين است كه به يكوقت فساد بزرگى از او به ظهور برسد . و الحال قدرت و غلبهء شما او را منكوب داشته است و چندى هم تدبير است عمل مخلص او را بر منهج سليم تقريبا راه مىبرد . وقتى كه والده در خفا اين شخص را پيدا كردند ، وصلت نمودند و همقرين شدند . مدّتى هيچكس اطّلاع نداشت و كار در پرده بود ، تا اينكه از گوشهوكنار استماع شد كه والدهء فلان شوهر كرده است . گاهى هم كه در خانه مىرفتم ، وضع اتاق را چيده و زينت داده مىديدم . با غياب سركار حيرت دست مىداد . روزى با جناب آقا ميرزا اسد اللّه اين مطلب مطرح و مذاكره شد . ايشان فرمودند خيلى مشكل است با وجود پسرى مثل فلانى ، على الخصوص در غيبت و مسافرت ، ايشان اين عمل را مرتكب شده باشد ، تا اينكه يك روز عصر بنده را طلبيده ، فرمودند :
« يك حرفى مىخواهم به شما بزنم و خجالت مىكشم ولى چون در موقع لزوم است ، اظهار مىكنم و آن اين است كه من بدون اطّلاع فرزندم چنين كارى را كردهام و شما و جناب آقا ميرزا اسد اللّه را به آن كسى كه مىپرستيد قسم مىدهم كه در اصلاح اين امر بكوشيد و طورى بنويسيد به آقا ميرزا حسين كه از من متنفّر نشود و اين مرد آدم فقير كاسبى است و مىتوانيد او را به صحبتهاى مخصوصه تغيير حال دهيد و خواهش دارم فرداشب از جناب آقا ميرزا اسد اللّه دعوت كنيد و به اتّفاق تشريف بيآوريد در خانه . اين شخص هم مىآيد او را ببيند كه چه آدم فقيرى است . »
اين بنده قدرى متفكّر شده و تعجّب نمودم . بعد جواب دادم :
« بسيار خوب . جناب آقا ميرزا اسد اللّه را ملاقات نموده ، اگر مانعى ندارد شايد تشريف بيآورند . »
شب را خدمت ايشان رفته ، از واقعه ايشان را مستحضر كردم و عرض كردم :
« شما هم وكالتنامه از سركار ميرزا حسين خان داريد . امضاى اين كار را مىفرماييد يا خير ؟ »
فرمودند :
« حال كار گذشته است ، نمىتوان طلاق گرفت . فرداشب مىروم مىبينم چه نوع
مراسلات طهران ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: منصوره اتحاديه (نظام مافی)
ص١٢٤