است ! " و بيرون رفت . و خبر به مدينه اندرافتاد كه پيغامبر بهتر شد . پس همان ساعت خوى از جبين مبارك پيغامبر عليه السّلام روان شد و نتوانست نشستن . و عايشه رضى اللّه عنه پشت وى در كنار گرفت ، پيغامبر دهان مبارك فراخ بازكرد ، و روح از وى جدا گشت - صلّى اللّه عليه و على روحه و جسده .
پس على بيرون آمد گريان ، عمر بن الخطّاب را ديد كه همىگفت : " اين منافقان همىگويند كه پيغامبر نمرد . و پيغامبر زى خداى رفت ، چنان كه موسى به كوه طور رفت و بازآمد ، و عيسى به آسمان رفت و بازآمد . " و ابو بكر در حجره رفت ، عايشه را ديد كه همان سخن مىگفت . ابو بكر گفت : " چنين مگوى ، كه خداى تعالى پيغامبر را گفت :
" إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ . "
« 1 » عمر بن الخطّاب گفت :
" پنداشتى كه هرگز اين آيت نخوانده بودم . " و خاموش گشت . پس ابو بكر الصّدّيق خطبه كرد و گفت : " يا مردمان ! محمّد بمرد . هركه خداى محمّد را مىپرستيد او زنده است ، كه هرگز نميرد . " و اين آيت برخواند :
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ . "
« 2 » پس مردمان را مرگ پيغامبر حقيقت شد ، و غريو و گريستن ازان جمع برخاست و خلاف و آشوب درافتاد ، تا به سقيفهى بنى ساعده پس از گفتوگوى با ابو بكر الصّدّيق رضى اللّه عنه بيعت كردند . و ازان پس به پيغامبر و دفن او و غسل او پرداختند ، همان روز دوشنبد ؛ و بعضى گويند بعد سه روز بود . پس عبّاس و على و فضل و قثم ، ابناى عبّاس ، و اسامة بن زيد و شعران * ، مولاى پيغامبر ، اندرون رفتند ، كه ابو بكر الصّدّيق گفت : " پيغامبر گفته است كه مرا اهل بيت من شويند . " و يكى مرد ، نام او أوس بن خولى ، ابو بكر را گفت : " زنهار اى خليفت پيغامبر خداى را . گويند از انصار آن جايگاه كس نبود ! " ابو بكر وى را نيز اندر فرستاد . پس على بن ابى طالب پيغامبر را با همان پيراهن كه داشت همىشست ، و پسران عبّاس ياورى مىدادند ، و شعران * آب همىريخت .
و اندر تاريخ حمزة بن يعقوب بن وهب بن واضح * چنان خواندم كه چون پيغامبر را عليه السّلام غسل همىكردند ، آوازى شنيدند دران خانه از شخصى ناپيدا كه
هامش
( 1 )Sure 39 , Vers 30 .( 2 )Sure 3 , Vers 144 .