گرفتند اسباب مكنت به كف * نهادند بر سر كلاه شرف
مرا هم نسب هست و فضل و ادب * هنرهاى موروثى و مكتسب
از آن دارم اميد اى تاجور * كه يابم رعايت ازين بيشتر
چو دارد مرا ناتوان ضعف شيب * بدين گونه خدمت به پيريست عيب
غرض زين سخن اخذ اموال نيست * حصول امانى و آمال نيست
و ليكن درين دور دور از كران * نخواهم كه باشم كم از ديگران
چو طوطى بباشد برابر به زاغ * فتد دور از آشيان فراغ
چو طوطى طبعم سخنپرورى * نباشد به هندوستان ديگرى
كسى را ز خدام اين بارگاه * بود گر درين مدعا اشتباه
بفرماى اى شاه والاجناب * كه دانشوران افادتمآب
ز ابداع طبع بلاغتاثر * بيارند درجى چنين پرگهر
چو اين حكم از شاه يابد صدور * كند نو ز صدق از حديثم ظهور
مورخ مكن بيش ازين گفتگوى * كه اين پادشاه پسنديدهخوى
به لطف فراوان مخلصنواز * كند از عنايت ترا سرفراز
نبينى كه بىگفتگوى هزار * بود روحپرور هواى بهار
چو خورشيد تابان برآيد بلند * شود جمله عالم ازو بهرهمند
چه خوش گفت آن عارف ملك جام « 1 » * كزو يافت سلك معارف نظام
چه حاجت كه گويند با آفتاب * كه بر فرق نزديك يا دور تاب
چو خورشيد تابان دهد فيض نور * نه نزديك محروم ماند نه دور
الهى به حق رسول عرب * به اعزاز داناى امى لقب
به آل و به اصحاب دينپرورش * به اقبال قومى هدايتورش « 2 »
كه اين سرو بستان جاه و جلال * ممالك ستان ملايك خصال
بر اورنگ كيخسروى شاد باد * ز انصاف او ملك آباد باد
ظفر باد با موكبش همنشين * مطيعش سلاطين روى زمين
مه رايتش عالمافروز باد * سپاهش به هر رزم فيروز باد
جهان باد او را مسخر تمام * سخن بر همين ختم شد و السلام
هامش
( 1 ) . مراد مولانا نور الدين عبد الرحمن جامى است ( م ) .
( 2 ) . اشاره است به حديث شريف : اصحابى كالنجوم فبايهم اقتديتم اهتديتم .