دادخواهى را با كسى اندك مخاصمتى باشد يك نوبت چوب بر طبل زند ، و اگر تظلم او از عدم وصول علوفه بود دو نوبت آن كار كند ، اگر مالوجهات او را ظالمى غصب كرده باشد يا دزديده بود سه نوبت طبل را به فغان آورد ، و اگر با كسى دعوى خون داشته باشد چهار نوبت صداى طبل را بلند گرداند . اين طبل موسوم است به « طبل عدل » .
و للّه الحمد و المنة كه در دوران اين مظهر عدل و احسان جز طبل كسى چوب بيدادى نمىخورد و غير از نى متنفسى نواى نامرادى برنمىآرد .
مثنوى
ز عدل شامل گيتىستانش * بجز نى كس ننالد در زمانش
ز دست جور گردون ستمساز * نمىآيد مگر از طبل آواز
اميد به كمال كرم جاويد آن كه الى قيام الساعة و ساعة القيام ، آفتاب عدالت اين پادشاه سليمان احتشام بر وجنات كاينات تابد و اين كلام بلاغت انجام به حسن قبول خدام ذوى الاحترام مقرون گشته مؤلف به اصناف عواطف اختصاص يابد .
مثنوى
خلافتپناها ! جهان داورا ! * عدالت شعارا ! هنرپرورا !
توئى آفتاب سپهر جلال * عطابخش اصحاب فضل و كمال
منم بلبل بوستان سخن * گرفته به گلزار لطفت وطن
درين باغ چون سرفرازى كنم * به اقبال تو نغمهسازى كنم
جز اين نكته نبود مرادى مرا * كه باشم به مدح تو دستانسرا
ز آثارت اى خسرو كامكار * كنم پردرر دامن روزگار
به آئين فردوسى و انورى * كنم نو لباس سخنپرورى
نويسم ظفرنامهء دلفريب * كه مهرش ز جانها ربايد شكيب
برد حسن ترتيب آن هوش دل * روان شرف « 1 » گردد از وى خجل
به شرطى كه حكم تو يابد وقوع * كه بىحكم ممكن نباشد شروع
دگر آن كه از ابر احسان خويش * كه فيضش ز فصل بهار است بيش
ببارى به باغ مرادم گهر * درآرى نهال اميدم به بر
چو نزد كسان خوان احسان نهى * به قدر هنر امتيازم دهى
به دور تو اى شاه نيكوخصال * بسى كس ز اصحاب فضل و كمال
هامش
( 1 ) . مراد شرف الدين على يزدى صاحب ظفرنامه است ( م ) .