1327 - 1344 / 1909 - 1925 احمد بن محمد على ، فت 1347 / 1925
1344 / 1925 روى كار آمدن خاندان پهلوى
طايفهء قاجار از تركمانان بودند و احتمالا از دورهء مغول در نزديكى استراباد ، در ناحيهء ساحلى درياى خزر ساكن شده بودند . بعدها آنها يكى از هفت طايفهء بزرگ تركمانان بودند كه به پشتيبانى از سلاطين اوليهء صفوى برخاستند و سپاه قزلباش را به وجود آوردند . در آغاز قرن دوازدهم / هيجدهم كه وحدت امپراتورى صفوى از هم گسيخت ، قاجارها بيش از آنچه حدّ يك حكمران محلى بود در امور مملكت مداخله كردند .
رؤساى طايفهء قوينلو از قاجارها ، قلمرو خود را در شمال ايران به اميد به دست آوردن سرزمينهاى غربى قلمرو نادر شاه گسترش دادند ، اما تا سال 1209 / 1794 كه آقا محمد خان قاجار بر زنديه غلبه كرد ( بنگريد به شمارهء 149 ) اين اميد جامهء عمل نپوشيد .
اندكى بعد از اين ، استيلاى ايران بر گرجستان به طور موقت از نو تأمين شد و به حكومت شاهرخ افشار در خراسان خاتمه داده شد . به اين ترتيب ، آقا محمد خان ، آن مرد زشتروى مهيب كه بدون ترديد افراطكارىها و بىعدالتىهايش تا حد زيادى زادهء آن بود كه در كودكى برادرزادهء نادر ، عادلشاه افشار وى را خصى كرده بود ، سلسلهء قاجاريه را بنيان نهاد . در دورهء اين سلسله بود كه كشور ايران به طور قاطع قدم به دنياى جديد گذاشت و نقش اقتصادى و سوق الجيشى مهمى را در نظام بينالمللى دولتها پيدا كرد .
در زمان آقا محمد خان ، تهران كه تا اين هنگام شهرك كماهميتى بود پايتخت مملكت شد ( 1200 / 1786 ) و به اين طريق جنبش عام متمركز شدن همهء امور زندگى به سوى اين مركز كه يكى از مشخصات بارز ايران جديد است ، پديد آمد .
روابط منظم و مداوم سياسى ايران با قدرتهاى اروپايى از زمان فتحعلى شاه آغاز شد ، و در اين دوره بود كه انگلستان از يك سو و فرانسه عهد ناپلئون از سوى ديگر در پى جلب دوستى ايران به خاطر موقعيت سوق الجيشى آن در ملتقاى خطوط ارتباطى ميان شرق و غرب بودند .
يكى از نتايج فرعى اين توجه مغرب زمين ، آشنايى ارتش ايران با فنون و تعليمات جنگى و نظامى اروپايى بود كه ضرورتى تام و تمام براى ايران داشت . زيرا در طى قرن سيزدهم / نوزدهم با پيشروى روسها در آسياى مركزى و مرزهاى شمالشرقى ايران ، ايران در معرض تهديد روسيهء تزارى قرار گرفته بود . در نتيجه عهدنامهء خفتبار
سلسله هاى اسلامى جديد : راهنماى گاهشمارى و تبارشناسى ( فارسى ) — صفحة 540
مساهمون: كليفورد ادموند باسورث
ص٥٤٠