كه ز مى ماه چهره گلگون كرد * ماه را دل ز رشك پرخون كرد 265
كه شاهنشه عادل دادگر * به عزم خراسان بود راهبر 322
كه شايد چو اسبش ز ميدان برد * تواند كزين بزمگه جان برد 136
كه شها گر دهى به جان زنهار * عرض حاليست گوش با من دار 300
كه شه را چو از عدل دارد اثر * دهد دست ، هر لحظه فتح دگر 230
كه شه را در آفاق پايندهدار * به نور عبادت دلش زنده دار 271
كه شه وارث دين پيغمبرست * مقام عدو برتر از خيبرست 219
كه شيرانشه افتد چو در دست ما * سر تختگيران شود پست ما 124
كه شيرى ز مغرب شود در كمين * خورد طعمه از ببر مشرق زمين 344
كه عقلش كه هر ساعت افزون بود * گشايد اگر قلعه گردون بود 150
كه فارغ بود خاطرم زين هوس * كه يابد بر اين همّتم دسترس 181
كه كردند از غايت كين خويش * خلاف ترا دين و آيين خويش 153
كه گر سيماب باريدى چو باران * ستادى بر سنين نيزهداران 398
كه گر لطف ايزد كند همدمى * ز معنى نباشد هنوزم كمى 72
كه گويند از بعد صد قرن باز * كه مائيم از تيغ شه سرفراز 254
كه گيرد جهان را به صد اضطراب * وزو برنگيرد به يك جو حساب 364
كه لشكر درآيند يكسر به راه * به همراهى خبرت و انتباه 129
كه ما دست صولت ازو دركشيم * عنان غزا سوى ديگر كشيم 125
كه مرد آنجا به مردى سرفرازد * كه دشمن هم تواند دست يازد 121
كه مقصود ما زين حكايت تمام * همين ملك و دين را بود انتظام 88
كه مىكرد پيكان و تير خدنگ * در آن جنگ كار ابَابيل و سنگ 134
كه نافذ شد از اوج اقبال و جاه * دگر باره حكم شه دينپناه 89
كه ناگه چو در بيشه افتد شرر * در آن بيشه نى خشك ماند نه تر 101
كه نى از چوب گز آزرده قدش * نه از سوزن خراشى ديده خدش 216
كه وحشى نديدى در آن رستخيز * بجز كهكشان هيچ راه گريز 182
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 574
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٥٧٤