چو شد يار حق شاه با داد و دين * برافتاد ناحق ز روى زمين 122
چو شكر تو در نعمت افزون كند * كسى ترك كارى چنين چون كند 155
چو شه را زبانيست شكرت ادا * جهان گردد از فتح او پرصدا 240
چو شيرى ز پيرى شود ناتوان * كجا آورد تاب ببر جوان 242
جو طغرا در اوّل سر هر فريق * چو خاتم به ختميّت آخر حقيق 74
چو عيسى ز مريم پديدار شد * همان رنگ اينجا هم اظهار شد 130
چو فارغ شدش خاطر از فكر باغ * به سوى دگر كرد عزم فراغ 258
چو كردى رقم از درون و برون * همين است معنى « ما يَسْطُرُونَ » 75
چو كشتى را رسد از حكم طالع * به سَد تخته بند كار قاطع 223
چو گردد دشت و هامون و صحارى * فلكآيين ز ابر نوبهارى 107
چو گرد قفس شعله گردد بلند * نمانند مرغ و قفس بىگزند 128
چو گردنده اختر برو حيف كرد * گذر بر ديار حسن كيف كرد 38
چو گلگون شاه آمد اندر عرق * فرو ريخت باران ز ابر شفق 180
چو مرغ از آشيان خود پريدى * دگر روى وطن هرگز نديدى 253
چو مرغى درون قفس جا كند * عجب كرد گر رو به صحرا كند 128
چو مضمار كين وحشتاندوز شد * ز بس وهم پشت كمان گوژ شد 56
چو معمار قدرت پس از گير و دار * در آن عرصه فرمود طرح منار 139
چو منتش ساخت بر خود جمله لازم * شدش دين همره و دولت ملازم 116
چو مهرى كه آيد ز اوج سپهر * به خاك ره شاه ساييد چهر 231
چو مى خوشرنگ گردد عارض گُل * شود چون زلف خوبان جعد سنبل 107
چو نابود ازو بود گيرد رقم * ز نخوت به عالم برآرد علم 336
چو نبود به جز سيف او هيچ سيف * نگنجد در اوصاف او كم و كيف 75
چون به خونريز از آن بلند فضا * تير طيار شد به بال قضا 382
چون به دولت شه سپهر مكان * به سوى طارم آمد از گيلان 265
چون به راه وصل آن مَه پاى از سر ساختم * پايهء خود بر سر گردون مقرّر ساختم 296
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 542
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٥٤٢