چنانش نفس مىكند كوتهى * كه گويا قفس مىكند زو تهى 293
چنان عطرسا باد در باغ دهر * كه يابند ازو ملّت و ملك بهر 206
چنان كن كه آن فرقه چون عقد دُر * دل از نور ايقان و اخلاص پُر 224
چنان كن كه از تيغ آيينه فام * زدايد ز ايّام زنگ ظلام 234
چنان كن كه از ملك وقت سفر * تو خشنود باشى و او بىخطر 271
چنان كن كه خصم ار بود صد هزار * شود كشته عزم او چون شكار 254
چنان كن كه كشتىشكن تيغ جنگ * شود رخنه چون تيغ پشت نهنگ 194
چنان گرم شد محشر آن گروه * كه گشتى ز بيمش قيامت ستوه 397
چنان گرم گرديد بازار تيغ * كه گشتند غافل ز آزار تيغ 162
چندين سر و پاى نازنين از سر و دست * بر مهر كه پيوست و به كين كه شكست 383 ، 238
چنين است اميدم از اين پادشاه * كه شه را به معنى شود رو به راه 364
چنين است رسم جهان داشتن * گرفتن گه و گاه بگذاشتن 63
چنين داد غواص شاعر شعار * ز دريا به ساحل دُر شاهوار 242
چنين گفت سلطان يثرب مقام * عليه الصلاة عليه السّلام 80
چو آمد به پرواز شاهين تير * شد از وهم زاغ كمان گوشهگير 181
چو آمد نامهات را خواندم و بر چشم ماليدم * ولى بر خويشتن دور از تو همچون نامه پيچيدم 289
چو آن مولود را ديدند قابل * مه و خورشيد گشتندش قوابل 48
چو آيد به بار از مرور شهور * رسد فيض عامش به نزديك و دور 79
چو آيد صرصر باد خزانى * نيايد از گلستان گلستانى 192
چو ارباب ادراك فارغ ز بيم * به تيغ دو سركرده مويى دو نيم 198
چو از بحر معنى دُر افشانده است * حديثى عجب بر زبان رانده است 118
چو از پنج تن چهرهء اوست آل * تهى باد حالش رنگ هلال 322
چو از چشم او روشنى دور شد * از آن چشمهء مهر بىنور شد 110
چو از حد رود جور و ظلمش به در * شود آه دلخستهيى كارگر 337
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 539
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٥٣٩