چو افتاد در كار اعداء گره * ملك بر فلك گفت احسنت زه 171
چو اقبال شاهى مددكار شد * فلك ياور و طالعم يار شد 77
چو انوار هيبت نمايد ظهور * ز حيرت بسوزند نزديك و دور 364
چو او را ز آل است رنگ جبين * به هرجا كه گلگون كشد زير زين 322
چو ايلچى در آن بزم جنّتمدار * نظر كرد از ديدهء اعتبار 246
چو ايمان و اسلامش آمد قبول * پذيرفته حكم خدا و رسول 270
چو اين هر دو دولت بود توأمان * كشد تا به دامان آخر زمان 99
چو ايوان كيوان بنايى بلند * فرازش نيفكنده فكرت كمند 167
چو باب الحوايج بود درگهش * به هركس كه روز مىنهد بر رهش 75
چو با تيغ كرده قضا ياورى * زده رخنه در كشور كافرى 111
چو باد خزانى به باغ آمدش * دمِ سرد سوى چراغ آمدش 33
چو با كس يار شد بخت و سعادت * ز توفيق ازل يابد سه عادت 116
چو بختش ز اقبال اخبار كرد * هراسى عجب در دلش كار كرد 293
چو بر خلق آدم رقم زد قدر * نه محتاج مادر شد و نى پدر 130
چو بر روى آن بحر پل شد پديد * در آن سرزمين بَهْرِ ارباب ديد 161
چو بر سقف سنجاب ابلق كشيد * ز ابر تُنَك آسمان شد پديد 354
چو برگ و نوا يابد از نوبهار * فتد سايهاش بر سر روزگار 79
چو بر مشورت شد كسى كارگر * به تدبير و انديشه شد راهبر 157
چو بر مقتضاى هوا فصل دى * دگرباره شد باعث نقل و مى 270
چو بر وى گشادند باب فُتوح * درآمد در آن قالب مرده روح 189
چو پر بود ازيشان جهان سربهسر * نه ظاهر شدى سيرشان در نظر 120
چو پويد به عصيان طريق ضلال * رود مال و سر گرددش پايمال 270
چو تدبير را دخل دادى نخست * شد آن كار بر وفق رايت درست 146
چو ترويج دين شيوه كردست و خوى * بر آيين عدلش بود گفتوگوى 175
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار 291
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 540
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٥٤٠