تير به مخلب پيكان ، مخالفان را گريبانگير كرده از اسب درمىانداخت و نيزهء شهاب ستيزه افعى صفت به نيشتر سنين كار اعداء مىساخت .
مثنوى
فرو ريخت لشكر ز بالا به شيب * چو باران كه ريزد برون از حسيب
به يك بار سيلى درآمد ز كوه * در آن بختيان كفزنان از شكوه
وزين سوى لشكر ستاده به كين * چو كوه احد فى قرار مكين
از آن سوى تير و ازين سوى تيغ * از آن سو فسوس و ازين سو دريغ
از جانبين كارهاى مردانه و كارزارهايى در پهلوانى افسانه كردند و يكديگر را به تير و تبر و خنجر و شمشير از پاى درآوردند . و چون مخالفان مستعلى بودند و از بالا به نشيب حمله مىنمودند ، لشكريان مصلحت در آن ديدند كه خود را بر بلندى كشند و در مقام رفيع دست به تير برده داد سربلندى دهند . بنابرآن رو به پشتهاى كه در عقب ايشان بود نهادند و لشكر مخالف غازيان را در عقب افتادند . در اين اثنا رايات جهانگشاى همايون در ظلّ دولت روزافزون سايهء عالمگيرى بر ساحت آن حدود انداخت . و چون آفتاب جهانتاب برف شگرف آن كوه را به يك بار بگداخت ، مخالفان كه آثار كوكبهء شاهى مشاهده نمودند دست و پا گم كرده [ 287 ] دست از جنگ برداشته و ديدهء حميّت را به خاك هراس انباشته از هول آن واقعه وقعه
« يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ »
« 1 » را دريافتند و گريز را غنيمت شمرده به پاى هزيمت تا حوالى قلعه شتافتند و چون قلعهدار افلاك طيلسان ظلام بر سر انداخته بود و خود را ساكن زواياى توارى و خفا ساخته شاه فرشتهمقام از كميت گردونقوام فرود آمده به نزول لشكر كواكبشمول فرمان داد .
مثنوى
چو خورشيد شد جانب خوابگاه * به خرگه درآمد شه دينپناه
بفرمود تا لشكر دينمدار * مدارا نمايند امشب به كار
به فرمان خاقان با داد و دين * تهى گشت و پر سطح زين و زمين
هامش
( 1 ) . عبس ( 80 ) آيهء 34 . « روزى كه آدمى از برادرش مىگريزد » .