كه پسران قيصر ناخلف گشته ، اموال او را تلف كرده ، در جزيره كيش به سختى و بدبختى مىگذرانند ، ناخدا اصرار نمود كه هرچه باشد بياور پيره زال گفت جز گربهاى چيزى در خانه ندارم ، ناخدا همان گربه را بخواست ، پيره زال به احتمال استهزاء ، برنجيد و ناخدا او را استمالت كرده ، گربه را گرفته در كشتى گذاشت و روانه مقصد گرديد و بعد از چند روز كشتى در دريا طوفانى شد و بعد از مدتى به جزيرهاى رسيدند كه از اكناف عالم دور افتاده ، بر سبيل اتفاق كشتى وارد آن جزيره مىگشت و ناخدا براى تدارك كار از كشتى پياده گشته ، وارد جزيره گرديد و چندين چيز خوب كه داشت به توسط ترجمان به عنوان تحفه براى پادشاه جزيره برد ، در بين ، سفرهء طعام پادشاهى را انداختند و چندين نفر با چوبهاى باريك پرشاخه ايستادند و چون طبقهاى طعام را گذاشتند ، چندين موش از سوراخها بيرون دويده ، خود را در سفره انداختند و جماعت چوبدار ، چون موشها را از جانبى دوانيده ، از طرف ديگر در سفره مىآمدند و ناخدا چون ملاحظه نمود با خود گفت گربه زن قيصر در اين دستگاه مرغوب و مطلوب خواهد بود و روز ديگر گربه را در قفس كرده ، در موقع طعام پادشاه از قفس درآورد و چون چشم گربه بر موشها بيفتاد به دو سه حمله چندين موش را بكشت و باقى فرار نموده ، هر يكى به سوراخى گريخت و پادشاه و اتباعش از هنر گربه تعجب نمودند و آن روز طعام را به استراحت خوردند و مال التجاره كشتى سيراف را از عشور معاف داشته ، خلعتى به ناخدا دادند و ناخدا قصه زن قيصر و پسران او را بگفت و پادشاه جزيره ترحم كرده ، كشتى پر از متاع آن جزيره ، براى زن قيصر و پسرانش به انعام ببخشيد و چون كشتى عود به سيراف نمود ، اهل بندر سيراف براى اخذ مال خود ، در كناره بيامدند و ناخدا در اول ورود ، زن قيصر را بخواست و واقعه را به او گفت و كشتى پر از متاع را تسليمش نمود ، پس زن قيصر كسى را از پى پسران خود به جزيره كيش فرستاد و بعد از حضور ، كشتى و تمامى متاع را به آنها تسليم نمود و قيس به برادران خود بگفت كه جزيره كيش براى ما ميمنت نموده ، بايد آن را وطن خود بسازيم ، پس آنچه از لوازم آبادى بود ، از سيراف خريده ، حمل جزيره كيش نمودند و به اندك زمانى كيش را آباد داشتند و روزبروز بر آباديش بيفزود و جزيره كيش را به مناسبت قيس پسر قيصر سيرافى ، جزيرهء قيس نيز گفتند و كار پسران قيصر بالا گرفت تا آنكه اولاد قيس خود را ملوك بنى قيس گفتند و سواحل درياى فارس را در تصرف آوردند و سالها بر اين منوال گذشت تا نوبت به ملك سلطان بنى قيس رسيد ، در سال 626 اتابك ابو بكر پسر اتابك سعد پسر زنگى سلغرى ، جزيره قيس را مسخر نموده ، ملك سلطان به قتل رسيد و دولت 600 ساله بنى قيس سپرى گرديد :
تو قصر قيصرش انگار و دار داراگير * چه سود چون نكند هيچ اقتضاى بقا
پس اتابك ابو بكر سلغرى ، خزانه خود را روانه جزيره قيس فرموده ، آن را « دولت خانه » نام نهاد و سالهاى بسيار عشور كشتيهاى وارده از هندوستان و بصره و بغداد ، در جزيره قيس مىنمودند و چنان كه در گفتار اول اين فارسنامه نگاشته گرديد از سال 692 تا چندين سال دولت خانه كيش در تصرف شيخ الاسلام شيخ ابراهيم طيبى و اولاد او بود .
و مردمان بزرگ از جزيره كيش برخاستهاند « 1 » :
هامش
( 1 ) . در متن : ( برخواستهاند ) .