تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1584

مساهمون:

ص١٥٨٤
پسر گر تو زائى ايا نوشخند * ز من اين نشان را به بازوش بند بگفت اين و رو سوى ايران نهاد * پسر از پس چند مه چون بزاد ورا نام سهراب كردش نيا * گماريد بر وى پرستارها چو سالش فزون آمد از هفت و هشت * به تنها گرفتى ره كوه و دشت نمودى بسى كارهاى سترگ * گهى گور كشتى گه آهو و گرگ گو زنان و شيران به نخچير او * به يكسان بدى دربر تير او به ده سالگى شد يكى پهلوان * خداوند شمشير و گرز گران پدر را از او داشت مادر نهان * كه تا او نگردد به ايران روان شبى گفت با مادر خويشتن * كه اى تيره چون زلف تو روز من ز نام پدر گر نسازى خوشم * به ايزد ترا يا كه خود را كشم چو سهراب را مام دل خسته ديد * چو در نام رستم به گوشش رسيد ز مادر چو نام پدر را شنيد * هم‌آورد خود در جهان كس نديد به افراسياب آگهى چون رسيد * كه سهراب را سر به كيوان رسيد به پيران بفرمود افراسياب * كه در پيش سهراب شو باشتاب سزاوار لشكركشى هرچه هست * ز اسبان تازى و از پيل مست ز خرگاه ديبا و از تخت زر * هم از گوهرين تاج و زرين كمر به هومان « 1 » و گرسيوز نامدار * بده ترك شمشيرزن صد هزار روان كن به همراه سهراب زود * ز جيحونشان بگذران همچو رود كه تا رو به استخر ايران نهند * به آسايش تن دمى نغنوند به كاوس و رستم شكست آورند * سر تخت ايران به دست آورند روان گشت هومان به فرمان شه * ببرد آنچه بايست با خود سپه چو پيران به شهر سمنگان رسيد * فزون ز آنچه بشنيده ، سهراب ديد نخستين زبان بر درودش گشود * پس آنگاه بخشايش شه نمود نشانيد سهراب پيران به پيش * نوازش ورا كرد ز اندازه بيش به دو گفت سهراب كاى نامجو * سران سپه را به من نام گو چنين داد پاسخ سپهدار تور * ز سهراب يل چشم بد باد دور كه گرسيوز آن گرد نام‌آور است * كه شه را برادر ، ترا ، رهبر است دگر دان كه هومان بود آن جوان * برادر مرا و ترا پاسبان روان گشت سهراب يل سويشان * بسى بوسه زد بر سر و رويشان همى دست گرسيوز او را به دست * نشاندش زبر ، خود فروتر نشست بفرمود تا ميگساران خويش * مى و رودشان آوريدند پيش به پيران چنين گفت سهراب گرد * كه كار شهان خرد « 2 » نتوان شمرد به اين‌گونه بخشش شه افراسياب * چه پاداش خواهد به من گو جواب
هامش
( 1 ) . همه‌جا در اين شعر هامان . ( 2 ) . در متن : ( خورد ) .