پسر گر تو زائى ايا نوشخند * ز من اين نشان را به بازوش بند
بگفت اين و رو سوى ايران نهاد * پسر از پس چند مه چون بزاد
ورا نام سهراب كردش نيا * گماريد بر وى پرستارها
چو سالش فزون آمد از هفت و هشت * به تنها گرفتى ره كوه و دشت
نمودى بسى كارهاى سترگ * گهى گور كشتى گه آهو و گرگ
گو زنان و شيران به نخچير او * به يكسان بدى دربر تير او
به ده سالگى شد يكى پهلوان * خداوند شمشير و گرز گران
پدر را از او داشت مادر نهان * كه تا او نگردد به ايران روان
شبى گفت با مادر خويشتن * كه اى تيره چون زلف تو روز من
ز نام پدر گر نسازى خوشم * به ايزد ترا يا كه خود را كشم
چو سهراب را مام دل خسته ديد * چو در نام رستم به گوشش رسيد
ز مادر چو نام پدر را شنيد * همآورد خود در جهان كس نديد
به افراسياب آگهى چون رسيد * كه سهراب را سر به كيوان رسيد
به پيران بفرمود افراسياب * كه در پيش سهراب شو باشتاب
سزاوار لشكركشى هرچه هست * ز اسبان تازى و از پيل مست
ز خرگاه ديبا و از تخت زر * هم از گوهرين تاج و زرين كمر
به هومان « 1 » و گرسيوز نامدار * بده ترك شمشيرزن صد هزار
روان كن به همراه سهراب زود * ز جيحونشان بگذران همچو رود
كه تا رو به استخر ايران نهند * به آسايش تن دمى نغنوند
به كاوس و رستم شكست آورند * سر تخت ايران به دست آورند
روان گشت هومان به فرمان شه * ببرد آنچه بايست با خود سپه
چو پيران به شهر سمنگان رسيد * فزون ز آنچه بشنيده ، سهراب ديد
نخستين زبان بر درودش گشود * پس آنگاه بخشايش شه نمود
نشانيد سهراب پيران به پيش * نوازش ورا كرد ز اندازه بيش
به دو گفت سهراب كاى نامجو * سران سپه را به من نام گو
چنين داد پاسخ سپهدار تور * ز سهراب يل چشم بد باد دور
كه گرسيوز آن گرد نامآور است * كه شه را برادر ، ترا ، رهبر است
دگر دان كه هومان بود آن جوان * برادر مرا و ترا پاسبان
روان گشت سهراب يل سويشان * بسى بوسه زد بر سر و رويشان
همى دست گرسيوز او را به دست * نشاندش زبر ، خود فروتر نشست
بفرمود تا ميگساران خويش * مى و رودشان آوريدند پيش
به پيران چنين گفت سهراب گرد * كه كار شهان خرد « 2 » نتوان شمرد
به اينگونه بخشش شه افراسياب * چه پاداش خواهد به من گو جواب
هامش
( 1 ) . همهجا در اين شعر هامان .
( 2 ) . در متن : ( خورد ) .