گران مىفروشند و جماعتى لباس سيادت پوشيده ، تكدى شيئى للهى را شعار خود دارند و پارهاى مدعى علم شانه گوسفند گشته ، به فراست تمام و مناسبت مقام ، عوام كالانعام را فريب داده ، به دعوى علم غيب وجهى بر سبيل نياز مىستانند و ايل گاو باز در تيول و سيورغال نقيب قلندران و درويشان مملكت فارس است .
ايل نفر : چون زبان آنها تركى است بايد در اصل از ايلات تركستان باشند و چنان كه در گفتار اول اين فارسنامه ناصرى گفته شد حاجى حسين خان نفر در زمان دولت نادر شاهى و سلطنت نواب كريم خان اعتبارى تمام در مملكت فارس داشت ، راتق و فاتق امور ديوانى بود و حكومت ايل بهارلو و نفر در كف كفايتش به اقتدار مىگذشت و بعد از وفات او خلف الصدقش محمد تقى خان نفر بهجاى پدر برقرار گرديد و بعد از وفات او خلف الصدقش :
مجمع آداب و رسوم ، مالك رقاب منثور و منظوم ، قدوهء بزرگان و زبدهء خوانين زمان ، صاحب كمالات ، ناظم ابيات ، نادره زمان : على اكبر خان نفر شاعر « انجم » تخلص ، بعد از وفات پدر به حكومت بهارلو و نفر برقرار گرديد و در ايام جوانى چند سال در اصفهان توقف كرده ، فنون عروض و قافيه را بياموخت و در خدمت جناب حاجى محمد حسين خان صدر ، والى اصفهان ، محرم راز و مخزن اسرار گرديد و بعد از وفات والد خود به شيراز آمده ، به حكومت بهارلو و نفر برقرار گرديد و در زمان فرمانروائى نواب اشرف و الا ، فريدون ميرزا ، فرمانفرماى مملكت فارس در سال 1253 و 4 [ 125 ] و 5 [ 125 ] به منصب ايشك آقاسى باشى سرافراز گرديد و در سال 1269 وفات يافت و پسرش محمد حسن خان بعد از وفات پدر از شغل و منصب آباء و اجدادى چندين ساله درگذشت و كنج قناعت را بر گنج حكومت اختيار نموده ، در خانه عافيت نشسته به قليل مواجب ديوانى ، زندگانى كند و اين چند بيت از على اكبر خان انجم ثبت گرديد :
شبى سرخرو از مى كامران * فتادم به درگاه صدر جهان
به بزمى چو فردوس آراسته * مهيا در او هرچه دل خواسته
بر آن شد كه تا آزمايد مرا * پس از آزمودن ستايد مرا
بفرمود كانجم يكى داستان * ز سهراب و رستم به نظمآر و خوان
چو فرمان او شد در گوش من * ز سر رفت يكبارگى هوش من
بلى گرچه باشد گران كوه پيل * نيارد گذشتن ز درياى نيل
چو فردوسى اندر جهان شعر كس * نگفت و نگويد ازين پيش و پس
روانش ز يزدان فروزنده باد * بر او آفرين ز آفريننده باد
ز فرمان او چون نبودم گزير * شدم خسته ، ناچار فرمانپذير
به نام خداوند داناى پاك * كه از آب و آتش ز باد و ز خاك
جهانى به اين خوبى آراسته * به پاداش او بندگى خواسته
شناسا نباشد به ذات تو كس * تو خود خويشتن را شناسى و بس
چو رستم به شهر سمنگان فتاد * سمنگان شهش دختر خويش داد
يكى ماه نو ديد دلشاد و خوش * ز رستم شد آبستن آن ماهوش
به دو گفت رستم كه شد ديرگه * كه من دور ماندم ز درگاه شه
ز رفتن به ايران ندارم گزير * ز من اين گرانمايه گوهر بگير