دمى با غم بهسر بردن جهان يكسر نمىارزد * به مى به فروش دلق ما كزاين بهتر نمىارزد
شكوه تاج سلطانى كه بيم جان در او درج است * كلاهى دلكش است اما به دردسر نمىارزد
ترا آن به كه روى خود ز مشتاقان بپوشانى * كه شادى جهاندارى غم لشكر نمىارزد
ديار يار مردم را مقيد مىكند ليكن * چه جاى فارس كاين محنت جهان يكسر نمىارزد
بسى « 1 » آسان نمود اول غم دريا به بوى سود * غلط گفتم كه هر موجش به صد گوهر نمىارزد
برو گنج قناعت جوى و كنج عافيت بنشين * كه يكدم تنگدل بودن به بحر و بر نمىارزد
چو « حافظ » در قناعت كوش و از دنياى دون بگذر * كه يك جو منت دو نان به صد من زر نمىارزد
و بعد از مدتى از شيراز به شهر يزد برفت و والى را مدح گفته ، خيرى نديد ، اين غزل را فرموده ، عود به شيراز نمود :
خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم * راحت جان طلبم وز پى جانان بروم
گرچه دانم كه به جائى نبرد راه غريب * من به بوى خوش آن زلف پريشان بروم
چون صبا با دل بيمار و دل بيطاقت * به هوادارى آن سرو خرامان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت * رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت * با دل دردكش و ديدهء گريان بروم
نذر كردم كه گر اين غم بسر آيد روزى * تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
به هوادارى او ذره صفت ، رقص كنان * تا لب چشمهء خورشيد درخشان بروم
ناز كان را چون غم حال گرفتاران نيست * ساربانا مددى تا خوش و آسان بروم
ور چو « حافظ » نبرم ره ز بيابان بيرون * همره كوكبهء آصف دوران بروم
در كتاب لغت ، « يزد » را « زندان سكندر » و فارس را « ملك سليمان » گفتهاند و چون سلطان جزيرهء هرموز از سوء سلوك والى يزد با حافظ مطلع گرديد ، مبلغى نقد و مقدارى جنس براى خواجه فرستاد چنان كه فرموده است :
شاه هرموزم نديد و بىسخن صد لطف كرد « 2 » * شاه يزدم ديد و مدحش گفتم و هيچم نداد
كار شاهان اين چنين باشد تو اى « حافظ » مرنج * داور روزى رسان توفيق نصرت شان دهاد
و خواجه حافظ ( عليه الرحمه ) مسافرتى جز به جزيرهء هرموز و شهر يزد نفرمود و در شيراز
هامش
( 1 ) . در متن : ( بس ) ، در چاپ قزوينى ، چه آسان مىنمود .
( 2 ) . اين غزل در نسخ معتبر ديوان حافظ نيامده است .