در يكتاى بحر بيرنگى * گوهرآراى رومى و زنگى
غرض از خلقت مكان و مكين * آن امان زمان ، امين زمين
اول اصفيا به نير ذات * آخر انبيا به نور صفات
بندهء او چه ماه و چه برجيس * والهء او چه نوح و چه ادريس
ز او بلندى بلند و پستى پست * نيستى نيست بلكه هستى هست
اوليا ز انبيا مدد يابند * كه رهائى ز نيك و بد يابند
على عالى آن ستودهء حق * كه به بينش ز خلق برده سبق
مردهء او نه خضر ، آب حيات * تشنهء او نه نوح لجه ذات
كف موسى كفى ز دريايش * دم عيسى دمى ز دمهايش
يك دم جانفزاى او آدم * يك دم دلگشاى او عالم
اى مبرا ز پاك و ناپاكى * واى معرى ز باك و ناباكى
پاك و ناپاكى از تو گشت پديد * باك و بىباكى از تو گشت پديد
پرده بردار و خودنمائى كن * فاشتر ، دعوى خدائى كن
هر نبى را طريقتى ديگر * گرچه نبود حقيقتى ديگر
اوليا نيز بر همين منوال * متحد اصل و مختلف احوال
همه از نور حق ، سرشته به گل * رشك مهر و مه و فرشته به دل
خاصه « 1 » خورشيد آسمان صفا * ماه تابندهء سپهر وفا
قطب اقطاب دهر ابو القاسم * آن ز خود فانى و به حق قائم
او ز هستى نه هستى از او زاد * او ز مستى نه مستى از وى شاد
مطرب نغمههاى بىچه و چون * كه ز هر نغمهاى به شور فزون
فارغ است از تميز ساعد و دوش . * دوش او امشب است و امشب دوش
نه به خود بنگرد نه جانب كس * كه به چشمش يكى است پيل و مگس
اى خوش آن دل كه بىخيال بود * فارغ از ذوق وجد و حال بود
حكيم شيرازى نام شريفش ميرزا محمود ، شرح حالش در محلهء سرباغ است .
خاكى شيرازى « 2 » : اسمش ميرزا امين ، مادام زندگانى در كنج قناعت آرميد ، مدتها در تكيهء هفتتنان شيراز توقف داشته ، جمعى را به او ارادتى بود ، در حدود سال 1250 وفات يافت :
اى دل اگر دمى ز خودى با خدا شوى * از پاى تا به سر همه نور و ضيا شوى
گفتى كز اختلاف جهان نيستم خلاص * هستت خلاص گر به خلافش رضا شوى
يا بى فراغتى ز ستمهاى نفس اگر * با سالكان راه خدا ، آشنا شوى
چندى پى علم و مذهب و كيش شدم * يك چند دگر طالب درويش شدم
هامش
( 1 ) . در متن : ( خواصه ) .
( 2 ) . ر ك : رياض العارفين ، ص 448 : ( در ايام شباب سياحت فارس و عراق و عراق عجم نموده مدتها در عتبات عاليات زائر بوده و در وادى اخلاص و ارادت جناب محب على شاه چشتى شتافته ) .