بر سپرى چون سپر آسمان * غيرت خورشيد ، سرى خونچكان
سر كه هزارش سرو افسر فدا * صاحب دستار رسول خدا
بودم و ديدم كه ز ابن زياد * رفت و چها رفت كه چشمم مباد
باز بچندى سر آن خيرهسر * بد بر مختار به روى سپر
باز چو مصعب سرو سردار شد * دسترس او ، سر مختار شد
شد سر مصعب به مجازات كار * تا چه كند با سر تو روزگار
( وقايع سال 71 - گفتار اول )
« بعد از استيلاى بر مملكت جز لهو و لعب و مستى و طرب تمامت لوازم ملكدارى بر طاق نسيان و فراموشى گذاشت و سر از چنبر تركان خاتون كشيد و در اين حال برادر بزرگترش سلجوقشاه كه در قلعه استخر محبوس بود ، شفاعتنامهاى [ به ] خدمت برادر نوشت و اين رباعى را مندرج ساخت :
درد و غم و بند من درازى دارد * عيش و طرب تو سرفرازى دارد
بر هر دو مكن تكيه كه دوران فلك * در پرده هزار گونه بازى دارد »
( وقايع سال 660 - گفتار اول )
« غلام سياه ، بىدرنگ داخل حرمسراى شاهى شده ، تركان خاتون را بكشت و سر او را جدا كرده در طشتى گذاشته ، خدمت سلجوقشاه آورد و گفتهاند :
دار در اين طشت زبان را نگاه * تا سرت از طشت نگويد كه آه »
( وقايع سال 662 - گفتار اول )
« اين ملك شمس الدين همان است كه املح شعرا و ابلغ فصحا ، شيخ سعدى عليه الرحمه ، براى رفع طرح خرما از برادر خود قطعهاى فرموده به خواجه ملك شمس الدين فرستاده است :
ز احوال برادرم به تحقيق * دانم كه ترا خبر نباشد
خرماى به طرح مىدهندش * بخت بد از اين بتر نباشد
اطفال پرند و مرد ، درويش * خرما بخورند و زر نباشد
از غايت فقر دائم او را * شلوار به پاى در نباشد
و آنگه تو محصلى فرستى * تركى كه از او بتر نباشد
چندان بزنندش اى خداوند * كز خانه رهش به در نباشد »
( وقايع سال 676 )
15 . ماده تاريخ و اشعار تاريخى : به دليل ذوق ادبى ، بسيارى از ماده تاريخها را در رابطه با وقايع تاريخى ذكر مىكند كه ذيلا نمونههائى از آن را مىخوانيد :
در جلوس شاه اسماعيل ثانى مىنويسد :
« . . . مولانا محتشم كاشى سى و دو بيت برشته نظم كشيده كه هر مصراعى تاريخ جلوس اوست :
به كه درين گفته معجز بيان * درج بود نام خداى جهان
شكر كه قيوم كريم احد * جان ده پوزش طلب جانستان
پايه ده عقده ز گيتىگشاى * پادشه ملك بحارس رسان »
( وقايع سال 984 - گفتار اول )