همچنان با هزار وحشت و بيم * دهلى مىزنند زير گليم »
( وقايع سال 743 گفتار اول )
« . . . جنگ در چندين كرت با مبارز الدين بواسطه ملاحظه اوضاع ملكى بود و اين ابيات را مىفرمود :
نيك و بد از ستاره چون زايد * كه خود از نيك و بد زبون آيد
گر ستاره سعادتى دادى * كيقباد از منجمى زادى
كيست از مردم ستارهشناس * ره به گنجينهاى برد به قياس »
« . . . ديگر آنكه حاجى قوام الدين . . . وفات يافت . خواجه شمس الدين محمد حافظ فرموده است :
درياى اخضر فلك و كشتى هلال * هستند غرق نعمت حاجى قوام ما »
( وقايع سال 753 - گفتار اول )
« . . . شنيدم خوب مىنويسى . سطرى بنويس ، آن شاهزاده اين بيت را نوشت :
سعادت به بخشايش داور است * نه در چنگ و بازوى زورآور است »
« سلطان جلال الدين شاه شجاع اين رباعى را فرمود :
در مجلس دهر ساز مستى بسته است * نى چنگ به قانون و نه دف در دست است
رندان همه ترك مىپرستى كردند * جز محتسب شهر كه بىمى مست است
و خواجه حافظ عليه الرحمه فرمود :
اگرچه باده فرحبخش و باد گلبيز است * به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است »
( وقايع سال 754 - گفتار اول )
گاهى آنچنان شعر در تار و پود كلام ميرزا حسن جاى مىگيرد كه تاريخش را رنگ نمونهاى از نثرهاى ادبى مىبخشد :
« . . . شاه مجروح گشت و از مداوا فايده نديد تا روز پانزدهم ماه صفر همين سال كه كلمه « پانزدهم شهر صفر » ماده تاريخ است به روضه رضوان خراميد ،
دريغ آن شهنشاه صاحبقران * جم تاجبخش ممالكستان
دريغ آنكه ديگر نبيند سپهر * نظيرش در آئينه ماه و مهر
دريغ آن شهنشاه پاكاعتقاد * صلاح و پناه بلاد و عباد
چون حكيم ابو النصر صدر الشريعه گيلانى مشغول معالجه مرض آن حضرت بود او را يا به اتهام يا به حقيقت بدنام نمودند . . . و چون به حرمسرا پناه برده بود ، او را گرفته به قتل رسانيدند ،
زين شش در بىثبات فانى * رو آر به ملك جاودانى
بر طارم آسمان علم زن * در وادى لامكان قدم زن
در مملكت قدم قدم نه * كان پردهسرا ، ترا حرم به
زمان زندگانى آن پادشاه حميدهخصال شصت و چهار سال و يك ماه . . . بود .
اگر صد سال مانى ، در يكى روز * ببايد رفت از اين كاخ دلفروز »
( وقايع سال 984 - گفتار اول )