گر كنى گوش ور برى دنبم * كه من از جاى خود نمىجنبم
( وقايع سال 1147 - گفتار دوم )
« . . . نه كف پا را از آن دردى نه پشت پا را از آن گردى است و عمارتى ظريف در ميان باغ به وضعى خوب و طرحى تازه و مرغوب بنا نموده حوض قديمى باغ را در صحن اين عمارت انداخته است :
يكى قصر محكم در اين باغ دلكش * يكى حوض دلكش در آن قصر محكم
به زينت چو گردون به رفعت چو كيوان * به صافى چو كوثر به پاكى چو زمزم
هست باغى نه باغ بلكه بهشت * نه ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضه گاهى چو صد نگار در او * سرو و شمشاد بىشمار در او
ميوهدارانش از برومندى * كرده با خاك سجده پيوندى
سيب چون لعل جامهاى رحيق * نار بر شكل درجهاى عقيق
به ، چه گوئى پراكنيده به مشك * بسته با خندهاى تر از لب خشك
شهد انجير و مغز بادامش * صحن پالوده كرده در كامش
تاك انگور كج نهاده كلاه * ديده در حكم خود سفيد و سياه
سرو كز سايه بادبانه زده * جعد شمشاد را به شانه زده »
« . . . و چون در آن صحرا ، گنبد سياه از هفت گنبدان شاه بهرام بود كه هر يك بمناسبت ستاره رنگى داشت تمامى آن دشت را به مناسبت سورمه گفتند و شيخ نظامى فرموده است :
چونكه بهرام كىقباد ، كلاه * تاج كيخسروى رساند به ماه
بىستونى ز باد كلك انگيخت * كانچه فرهاد كرد از او بگريخت
در چنان بىستون هفت ستون * هفت گنبد كشيد بر گردون
رنگ هر گنبدى ستارهشناس * بر مزاج ستاره كرده قياس
گنبدى كو ز قسم كيوان بود * در سياهى چو مشك پنهان بود
و از فرموده شيخ نظامى برمىآيد كه هفت گنبد در يك دشت بود . . . » ( آباده ، اقليد )
« . . . آب بساتين و زراعت قصبه اصطهبانات از چشمه قهرى و پازهرى است :
گشاده چشمهاى از قله كوه * گل سنبل به گرد چشمه انبوه
زمينش در نقاب گل نهفته * گل و سبزه است كاندر هم شكفته »
( اصطهبانات )
و بسيارى از اين نمونهها . . .
گاهى اشعار فارسنامه تكميلى اديبانه و نكتهسنجانه بر اوصاف طبيعت و مناظر و بناهاست مثلا در ذكر بساتين شيراز مىخوانيم :
« باغ تخت قاجاريه : مبذر اين ( باغ ) هزار من گندم است انواع درختها را در آن كاشتهاند و اكنون بيشتر آنها خشكيده ، قطع شده و در جاى آن زراعت كنند :
بخفت قمرى و ناله نمىكند به سحر * برفت بلبل و دستان نمىزند به صفير
همان درخت كه بودى چو قبه مينا * همان زمين كه نمودى چو سبز رنگ حرير
نمانده هيچ از آن و صفها ز بيش و ز كم * نمانده هيچ از آن حلهها قليل و كثير »