منظومهاى داشت به نام غنية الاغانى و پدر سيد على خان نيز كه ميرزا نظام الدين احمد مكى شيرازى باشد به حليه شاعرى متحلى بود و ديوانى به عربى داشت و امير شرف الدين ابراهيم بن - صدر الدين نيز كه از اجداد اوست ذوق شاعرانه داشت و حاج ميرزا حسن در فارسنامه ناصرى اشعارى را از آنها نقل كرده است خود ميرزا حسن نيز ذوق شاعرانه داشت و علاوه بر آنكه كتابى در اندرز و نصايح به نام تحفه احتشامى به نظم درآورد « 1 » ، در چند جاى فارسنامه ناصرى نيز اشعار خود را مندرج ساخته است ، اين اشعار مثنوى است و اگرچه از آثار طراز اول محسوب نمىشود اما لطافتى و احساسى دارد و با توجه به همين ذوق شاعرانه اوست كه مىتوان حدس زد كه بسيارى از اشعار مندرج در فارسنامه ناصرى كه سراينده آنها معلوم نيست و بسيار بجا و به مورد در متن كلام جا گرفته است ، سرودهء خود ميرزا حسن باشد . از جمله اشعار ميرزا حسن ، قطعهاى است در قالب مثنوى در وصف شيراز :
فارس را ، شيراز چون شيرازه است * وصف او بىحد و بىاندازه است
وصف او را من نتانم آورم * هرچه آرم ، باز ، گويم : قاصرم
در تموزش ، دمبدم باد شمال * مىوزد ، گرما شود ز او پايمال
در زمستانش سراسر چون بهار * يخ نبندد جز سه روزى يا چهار
برف اگر بارد ، نماند هيچگاه * فر خورشيدى كند آن را تباه
چون در او سرما و گرما پا نهشت * گشت مرداد و ديش ، اردىبهشت
درد و رنج مبرمى در او مبين * پس بگو او را « بهشت دويمين »
سرخرو يا زردرو از درد و رنج * گر كسى باشد ، بود نار و ترنج
باشد ار كس داغ بر دل ، لاله است * ور كسى لب را گزد ، تبخاله است
نيست كس گريان ، مگر ابر بهار * ور كسى افغان كند باشد هزار
گر بجوشد كس ، بود خم شراب * ور خروشد كس بود چنگ و رباب
حاج ميرزا حسن فسائى در گفتار دوم فارسنامه ناصرى ، شرح حالى منظوم از خود سروده است كه ابياتى را از آن ذيلا ذكر مىكنيم . ناگفته نماند كه او را به فردوسى علاقهاى فراوان است و اغلب مثنويات خود را در بحر متقارب ( هموزن شاهنامه فردوسى ) سروده است :
ز هجرت هزار و دوصد ، رفته بود * پس از هفت و سى ، كامدم در وجود
خجسته شبى گشت ميلاد من * كه فرمود مادر به من اى حسن
برفت از برم آنكه بودت پدر * به جائى كه واپس نيايد دگر
سه ماه است بابت شد اندر بهشت * غمم داد و بىغمگسارم بهشت
ترا چون حسن بود نام پدر * به يادش حسن گفتمت اى پسر
حسن نام بود و پسنديده كار * به نامش بمانى از او يادگار
چو مادر مرا مهر در دل نشاند * برفت از برم ، مادرش بازماند
توجه نمود او مرا موبهمو * چو ده سال بگذشت ، هم رفت او . . .
ز دانشوران ، دانش آموختم * به خاطر همه دانش اندوختم
به شصت و سه ، عمرم كنون در رسيد * طبيعت ز تدبير دم دركشيد
هامش
( 1 ) . سفرنامه سديد السلطنه ( التدقيق فى سير الطريق ) ، به تصحيح احمد اقتدارى ، تهران ، 1362 ، ص 169 .