دستان به خاك افكنده است ، كمال مردميش بساط ذكر حاتم طائى طىّ كرده است ،
شعر
فتي يشترى حسن الثّناء بماله * و يعلم ان الدّائرات تدور
فما جازه جود و لاحلّ دونه * و لكن يسير الجود حيث يسير « 1 »
دستت بسخا چون يد بيضا بنمود * از جود تو در جهان جهانى بفزود
مثل تو نه هست و بود و نه خواهد بود * گو قافيه دال شو زهى عالم جود « 2 »
دلّال سوّم ناقد بصير و صيرفىّ خبير صدر كبير ملك العلماء نور الدولة و الدين ادام اللّه اقباله . اگر عنايت اين سه دلّال يار كمال معرفت راى اعلى اعلاه اللّه آيد صفقهء من مربحست و خدمت من منجح و اگر بنده در خدمت پادشاه دام ملكه چند شبى سرمه از دود چراغ ساخت و روزى چند پيك نفس را در باديهء انديشه تاخت بفرّ دولت قاهره ثبّتها اللّه مجموعى پرداخت كه ملوك را از بهر تقويم اخلاق و تهذيب عادات قانونى شافيست و دستورى كافي و اهل تاريخ را از بهر مطالعت اخبار و تصفّح حكايات روضهء پرازهارست و حديقهء پراثمار « 3 » و اهل كتابت و طلّاب بلاغت را درجى پرغرورست و برجى پردرر ، شعر
هذى المعانى قد زففت صباحها * تهدى اليك كأنّهنّ عرائس
و لك السّلامة و السّلام فأنّنى * غاد و هنّ على علاك حبائس « 4 »
پيش از من بنده صاحب كليله و دمنه و صاحب سندباد آن رموز و حكايات را كسوت عبارت پوشيدهاند و در حلّه براعت عرض دادهاند ، ناقدان كه عقل مميّز و فاضلان كه طبع مبرّز دارند اگر انصاف دهند سمين سخن از غثّ و جديد فضل از رثّ جدا كنند ، بيت
آن را برين حديث راهى باشد * كو را هم ازين نمد كلاهى باشد
بر دقايق اين سخن آنكس واقف باشد كه ذوق سخن دارد ، شعر
علىّ نحت القوافى من مقاطعها * و ما علىّ اذا لم تفهم البقر « 5 »
هامش
( 1 ) - اين دو بيت از قصيدهايست از ابو نواس در مدح خصيب امير مصر ( شرح تاريخ عتبى ج 1 ص 49 ) .
( 2 ) - از انورى است ( براهين العجم باب نهم در تعريف ذال معجمه ) .
( 3 ) - م ، ن : ثمار .
( 4 ) - از بحترى است ( ديوان بحترى ص 381 ) .
( 5 ) - مصرع دوم اين بيت در ديوان بحترى ص 673 بداينطريق ضبط است : و ما علىّ لهم ان تفهم البقر .