متّصل شده ، قيام كننده باداء حقوق او بدل و به دو نگران « 1 » ، انوار هيبت « 2 » او [ دل « 3 » ] او را بسوخته [ بود « 3 » ] و شرب او صافى گشته از كاس و داد او و جبّار او را « 4 » كشف كرده از اسباب غيبت او ، اگر سخن گويد بخداى گويد و اگر حركت كند بامر خداى بود « 5 » و اگر بيارامد با خداى بود [ و بخداى بود و خداى را بود ] پيران « 6 » همه بگريستند [ و ] گفتند هيچكس درين زيادت نيارد ، خداى تعالى ترا نيكوئى بسيار دهاد اى تاج عارفان « 7 » .
[ گويند حق تعالى بداود عليه السّلام وحى فرستاد كه من حرام بكردهام بر دلها كه دوستى من و آن ديگرى در وى شود . ]
[ ابو العبّاس گويد خادم فضيل بن عياض كه بول بر فضيل بگرفت فضيل دست برداشت و گفت يا رب بدوستى من ترا كه مرا ازين برهانى گفت هنوز برنخاسته بوديم كه شفا پديد آمد « 3 » ] .
و گفتهاند محبّت ايثار است چنانك زن عزيز [ مصر ] [ گفت « 3 » ] چون اندر دوستى يوسف بنهايت [ رسيد گناه همه باز سوى خويش آورد « 3 » ] گفت انا راودته عن نفسه « 8 » [ اين همه من كردم ، من او را بخويشتن دعوت كردم « 3 » ] بر خويشتن بخيانت گواهى داد و اندر ابتدا [ عزيز را « 3 » ] گفت ما جزاء من اراد
هامش
( 1 ) - مب : گشته و بحقوق وى قيام كرده و بدل بوى نگران باشد .
( 2 ) - مب : هويت . مطابق متن عربى است .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : و كاس دوستى جبار سبحانه و تعالى ويرا .
( 5 ) - مب : حق كند .
( 6 ) - مب : مشايخ .
( 7 ) - مب : هيچكس را برين زيادت نيست اى تاج عارفان خداى ترا نگاه دارد .
( 8 ) - مب : و انه لمن الصادقين .