كه با تو صحبت كنم يا با محمّد ، گفت اگر از ما دو يكى بميرد [ پس از آن « 1 » ] صحبت با كى كنيم « 2 » گفت با خداى . گفت [ پس « 1 » ] اكنون صحبت با خداى كن .
[ استاد گويد كه مردى با مردى صحبت كرد مدّتى ، پس يكى از ايشان چنان اتّفاق افتاد كه مفارقت كند ، دستورى خواست از وى ، رفيق گفت ترا بدان شرط دستورى دهم كه با هيچكس ديگر صحبت نكنى مگر با كسى كه بزرگتر از ما بود و اگر نيز بزرگتر بود صحبت مكن كه تو اوّل با ما صحبت كردهء آن مرد گفت آرزوى مفارقت از دل من بشد « 1 » ] .
ابو نصر سرّاج گويد [ از ] دقّى [ شنيدم كه ] گفت از كتّانى شنيدم [ كه ] گفت مردى با من صحبت كرد [ و ] بر دلم گران بود [ من « 1 » ] او را « 3 » چيزى بخشيدم تا مگر بر دل من سبك شود ، نشد « 4 » ، او را « 3 » بخانهء [ خويش « 1 » ] بردم و روى [ خويش « 1 » ] بر زمين نهادم و او را گفتم پاى بر روى من نه « 5 » [ ننهاد گفتم چاره نيست بر بايد نهاد ] و اعتقاد كردم كه پاى از روى من برنگيرد تا آن گرانى از دلم بنشود « 6 » چون از دلم بشد گفتم اكنون پاى بردار « 7 » .
گويند ابراهيم ادهم درو كردى و پاليزوانى « 8 » و كارهاء ديگر و بر اصحاب « 9 » نفقه كردى [ گويند وقتى با جماعتى بود و بروز ، كار همىكردى و بر ايشان نفقه كردى « 1 » ]
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : كند .
( 3 ) - مب : ويرا .
( 4 ) - مب : آن گرانى از دلم بشود برنخاست .
( 5 ) - اصل : تا پاى بر روى من نهد .
( 6 ) - اصل : تا آنگاه كى از دلم بشود .
( 7 ) - مب : چون آن گرانى كى از دل خويش همىيافتم برفت گفتم اكنون پاى از رويم برگير .
( 8 ) - اصل : در ابتدا پاليزبانى كردى . مب : مطابق متن عربى است .
( 9 ) - مب : چنان كى كار مزدوران باشد و بر ياران .