تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
ذو النّون [ مصرى « 1 » ] گويد دوام درويشى با تخليط دوستر دارم از [ آنك « 1 » ] دوام صفا با عجب . ابو عبد اللّه حصرى گويد ابو حفص حدّاد ، بيست سال [ كار كرد ] هر روز دينارى كسب او بودى « 2 » و بر درويشان نفقه كردى [ و به روزه بودى « 1 » ] و ميان [ نماز « 1 » ] شام و خفتن بيرون آمدى و در يوزه كردى « 3 » و روزه [ بدان ] بگشادى . [ نورى گويد صفت درويش آنست كه آرام گيرد بوقت تنگ‌دستى و بذل و ايثار آنگاه كه دارد « 1 » ] . كتّانى گويد نزديك ما بمكّه جوانى بود جامهاء كهنه داشتى و با ما كم آميختى و دوستى او اندر دل من افتاد [ مرا « 1 » ] دويست درم از وجهى حلال فتوح بود نزديك او بردم و بر كنارهء سجّادهء او بنهادم و گفتم اين [ مرا « 1 » ] فتوح بوده است ، اندر من نگريست ، بگوشهء چشم « 4 » و گفت من فراغت و نشست با خداى تعالى « 5 » بهفتاد هزار دينار خريدم به غير « 6 » از ضياع و مستغلّ « 7 » ميخواهى كه مرا بدين غرّه كنى و [ بفريبى ] برخاست . [ و آن سيم آنجا بريخت ] من بنشستم و آن سيم مىبرداشتم هيچ عزّ چون عزّ او نديدم كه برخاست و چون ذلّ خويش كه من برمىچيدم « 8 » .
هامش
( 1 ) - مب : ندارد . ( 2 ) - مب : كسب كردى . ( 3 ) - مب : و از درها نان خواستى . ( 4 ) - مب : بگوشهء چشم در من نگريست . ( 5 ) - اصل : من اين بهفتاد الخ . ( 6 ) - مب : خريده‌ام بيرون . ( 7 ) - مب : مستغلات . ( 8 ) - اصل : و هرگز عز او نديدم كه برفت و چون دل خويش بنشستم و آن برمىچيدم . ناقص و مبهم است .