از استاد ابو على شنيدم كه گفت در خبرست كه هركه توانگرى را تواضع كند از براى توانگرى او دو ثلث دين او بشود « 1 » ، معنيش آن بود كه مرد بدل و زبان و تن تواضع كند « 2 » چون توانگرى « 3 » را تواضع كند بتن « 4 » و زبان ، دو برخ دين او « 5 » بشود [ و اگر بدل معتقد فضل او بود چنانك به زبان و تن ، دين او جمله بشود « 6 » ] .
و گفتهاند كمتر چيزى كه بر درويش واجب بود « 7 » اندر درويشى ، چهار چيز بود « 8 » ، علمى [ بايد « 6 » ] كه او را نگاه دارد و ورعى [ بايد « 6 » ] كه [ وى را ] از چيزها بازدارد و يقينى بايد كه او را برگيرد و ذكرى بايد كه او را بازو انس بود « 9 » .
و گفتهاند هركه درويشى خواهد براى شرف [ درويشى « 6 » ] درويش ميرد و هركه درويشى خواهد تا از خداى « 10 » مشغول نگردد توانگر ميرد .
مزيّن گويد راه بخداى بيش از آنست كه ستارهء آسمان « 11 » اكنون هيچ راه نماندست مگر راه درويشى « 12 » و اين درسترين راههاست .
هامش
( 1 ) - مب : دينش بشود .
( 2 ) - مب : و آن آنست كى مرد را دل و زبان و نفس بود . متن عربى : و انما ذلك لان المرء بقلبه و لسانه و نفسه .
( 3 ) - مب : غنى را .
( 4 ) - مب : بنفس .
( 5 ) - مب : دو بهره از دين وى .
( 6 ) - مب : ندارد .
( 7 ) - مب : كمترين چيزى كى درويش را لازم آيد .
( 8 ) - مب : است .
( 9 ) - مب : و يقينى كه ويرا بازدارد و ذكرى كى مونس بود .
( 10 ) - مب : تا ازو .
( 11 ) - مب : بيشتر از ستارهء آسمان بود .
( 12 ) - مب : نماند مگر فقر .