ابراهيم قصّار « 1 » گويد درويشانرا « 2 » لباسى بود كه اندر آن متحقّق باشند ، رضا بار آرد ايشانرا .
درويشى نزديك استاد ابو على آمد ، در سال اربع و تسعين يا خمس و تسعين و ثلثمايه از زوزن ، پلاسى پوشيده و كلاهى پلاسين بر سر ، يكى از اصحاب ما او را گفت بر روى طيبت ، اين پلاس به چند خريدهء گفت به دنيا خريدهام و بعقبى از من بازخواستند و نفروختم .
و از استاد ابو على شنيدم كه گفت درويشى اندر مجلس بر پاى خاست ، چيزى ميخواست و گفت سه روز است تا هيچيز نخوردهام يكى از مشايخ آنجا حاضر بود بانگ بر وى زد و گفت تو دروغ گوئى كه درويشى سرّى است از اسرار خداى جلّ جلاله و او سرّ خويش جائى ننهد كه كسى آشكارا كند .
حمدون قصّار گويد چون ابليس و ياران وى گرد آيند بهيچيز شاد نگردند چنانك بسه چيز ، آنك مؤمنى را بكشد و ديگر آنك كسى بر كفر بميرد و ديگر آنك كسى را دلى بود كه در وى بيم درويشى باشد .
جنيد روزى گفت يا معشر الفقراء شما را بخداى شناسند و براى خداى گرامى دارند ، بنگريد تا با خداى چون باشيد .
محمّد بن عبد اللّه الفرغانى را پرسيدند از درويشى بخداى و استغنا بخداى گفت چون درويشى درست گردد استغنا درست گردد ، رعايت بر بنده تمام شود ، نگويند كدام تمامتر درويشى يا استغنا زيرا كه آن دو حالتست يكى تمام نباشد مگر بديگر .
رويم را پرسيدند از صفت درويشى گفت تن به حكم خداى دادن .
و گفتهاند نور درويش سه چيزست نگاهداشتن سرّ و گزاردن فريضه و صيانت اندر درويشى .
هامش
( 1 ) - اصل : قصاب . مطابق متن عربى اصلاح شد .
( 2 ) - ظ : درويشى . متن عربى : الفقر لباس .