بمرد ، مرد چشم بازكرد گفتند اين چه حالست گفت خويشتن نابينا ساخته بودم تا آن زن از من اندوهگن نشود گفتند تو بر همه جوانمردان سبقت كردى « 1 » ] .
ذو النّون مصرى گفت هركه خواهد كه جوانمردان نيكو بيند ببغداد شود « 2 » و سقّايان بغداد را ببيند « 3 » گفتند چگونه گفت اندر آنوقت كه مرا منسوب كردند نزديك خليفه بردند « 4 » مرا ، سقّائى ديدم ، عمامهء نيكو بر سر نهاده [ و دستار مصرى برافكنده « 1 » ] و كوزهاى سفالين باريك و نو ، اندر دست « 5 » گفتم اين سقّاى سلطانست گفتند نه [ كه سقّاى عامست « 1 » ] ، كوزه از وى فراستدم « 6 » و آب خوردم و كسى با من بود ويرا گفتم دينارى فرا وى ده ، بنستد « 7 » گفت تو [ اينجا « 1 » ] اسيرى و از جوانمردى نبود از تو چيزى ستدن « 8 » .
و گفتهاند از جوانمردى نبود بر دوستان سود كردن .
[ يكى بود از دوستان ما ، نام وى احمد بن سهل التّاجر از وى حزمه كاغذ خريدم و بها ستد سرمايه ، و سود نخواست گفتم سود نستانى گفت بها بستانم و سود
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : گويد هر كى خواهد كى جوانمردان را بيند گو ببغداد شو .
( 3 ) - مب : بين .
( 4 ) - مب : در آن [ وقت ] كه منسوب كردند بنزديك خليفه . متن عربى : لما حملت الى الخليفة فيما نسب الى . ( چاپ مصر و شرح زكريا اضافه دارد : من الزندقة ) . وقتى كه مرا پيش خليفه بردند بسبب نسبتى كه به من داده بودند . هر دو ترجمه غلط است .
( 5 ) - مب : و كوزهاء سقايانهء نيكو در دست گرفته . اصل : مطابق متن عربى است .
( 6 ) - مب : فراگرفتم .
( 7 ) - مب : و كسى را كى با من بود گفتم دينارى فرا وى ده فرانستد .
( 8 ) - مب : و از فتوت نبود كى از تو چيزى فراگيرم .