گويند كسى دعوتى ساخت و اندر ميان ايشان « 1 » ، پيرى بود شيرازى ، [ چو طعام بخوردند « 2 » ] اندر سماع « 3 » شدند ، خواب بر ايشان افتاد پير شيرازى گفت اين ميزبانرا ندانم چه سبب است اين خواب كه در ميان سماع پيدا آمد « 4 » [ گفت ] [ هيچيز « 2 » ] ندانم اندر همه چيزها استقصا كردهام مگر [ درين ] بادنجان كه [ ازان « 2 » ] نپرسيدهام چون بامداد بادنجان فروش را پرسيد از بادنجان « 5 » ، مرد گفت مرا بادنجان نبود بفلان زمين « 6 » شدم ، و بادنجان دزديدم و به تو بفروختم « 7 » اين مرد را نزديك خداوند زمين بردند تا ويرا حلالى خواهد « 8 » ، [ اين ] مرد گفت از من هزار بادنجان مىخواهيد « 9 » من آن [ جمله « 2 » ] زمين و جفتى گاو و خرى « 10 » و هر آلت كه در برزيگرى به كار بايد بوى بخشيدم تا وى نيز چنين نكند .
[ مردى زنى خواست ، پيش از آنكه زن به خانه شوهر آمد ويرا آبله برآمد و يك چشم وى بخلل شد ، مرد نيز چون آن بشنيد گفت مرا چشم درد آمد پس از آن گفت نابينا شدم ، آن زن بخانهء وى آوردند و بيست سال با آن زن بود آنگاه زن
هامش
( 1 ) - مب : گويند كسى را دعوت بود در ميان قوم .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : چون در سماع .
( 4 ) - مب : پير شيرازى اين ميزبان را گفت كى موجب اين خواب چيست در ميان سماع .
( 5 ) - مب : چون بامداد بود بطلب آن مرد رفت و تفحص كرد و پرسيد كى اين بادنجان از كجا آوردى كه بما فروختى . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 6 ) - مب : جاى .
( 7 ) - مب : آوردم .
( 8 ) - مب : اين مرد به خداوند زمين شد و از وى حلالى خواست .
( 9 ) - مب : از من بدين بادنجان حلالى ميخواهى . اصل : مطابق متن عربى است ، مب :
غلط است .
( 10 ) - مب : و بهيمهء . اصل : مطابق متن عربى است .