و سفره بياوردم [ همه « 1 » ] گفتند [ يا غلام « 2 » ] باريك آوردى ، چون تويى بايد كه خدمت جوانمردان كند .
مردى ، بمدينه بخفت از حاجيان ، چون برخاست پنداشت كه هميان وى بدزديدند « 2 » [ زود بيرون آمد و امام جعفر صادق عليه السّلام را ديد ، اندر وى آويخت و گفت هميان من تو بردى « 2 » ] گفت چند بود اندر وى گفت هزار دينار ، جعفر او را بسراى خويش آورد « 3 » و هزار دينار [ سخت « 2 » ] بوى داد چون مرد با سراى « 4 » آمد [ و در خانه شد « 5 » ] هميان وى در خانه بود ، بعذر بنزديك امام جعفر آمد و هزار دينار بازآورد جعفر ، دينار فرا نستد گفت چيزى كه از دست بداديم باز نستانيم ، مرد پرسيد كه اين كيست گفتند جعفر صادق « 6 » .
گويند شقيق بلخى ، جعفر بن محمّد [ الصّادق « 6 » ] را از فتوّت پرسيد ، فرا شقيق « 7 » گفت تو چگويى گفت اگر دهند شكر كنيم و اگر منع كنند « 8 » صبر كنيم
هامش
( 1 ) - مب : ندارد . اصل : مطابق متن عربى است .
( 2 ) - مب : گويند مردى بمدينه شد از جملهء حاجيان روزى خفته بود چنان پنداشت كى كيسهء زر وى بدزديدندى . اصل : با متن عربى مطابق است .
( 3 ) - مب : جعفر او را بسراى برد .
( 4 ) - مب : چون با جاى خويش .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : هميان ديد خجل شد نزديك جعفر صادق بازرفت و آن هزار دينار پيش وى بنهاد جعفر بازنستد و گفت ما چيزى كى از سر آن برخاسته باشيم باز بسر آن نرويم كى آن جوان مردى نبود مرد پرسيد كى اين چهكس است گفتند جعفر صادق خجل گشت و تعجب نمود اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 7 ) - مب : شقيق را .
( 8 ) - مب : ندهند .