تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
داود عليه السّلام گفت يا رب ترا شكر چون كنم و شكر من ترا نعمتى است « 1 » از نزديك تو ، خداوند تعالى وحى فرستاد كه اكنون مرا شكر كردى . موسى عليه السّلام اندر مناجات گفت الهى آدم را بيافريدى بيد قدرت خويش و با وى چنين و چنين كردى ، ترا شكر چون كرد گفت دانست كه همه از منست معرفت او بدان ، شكر او بود مرا . گويند يكى را دوستى بود سلطان او را بازداشت ، كس فرستاد به دو ، دوستى او اين دوست [ را ] گفت شكر كن ، اين مرد را بزدند ، بوى نبشت كه حال چه رفت ، دوست گفت شكر كن ، محبوسى « 2 » آوردند ، گبرى كه ويرا علّت شكم بود بند برنهادند ، يك جانب بر پاى گبر و ديگر جانب بر پاى اين مرد چندين‌بار اين گبر بر پاى بايستى خاست بحاجت خويش اين مرد را با وى مىبايست شد و بر سر وى بايستاد تا وى فارغ شود ، اين مرد بدوست خويش نبشت كه حال چگونه است ، دوست گفت شكر كن ، گفت چه بلائى بود بيشتر ازين كه هست ؟ دوست گفت اگر اين زنّار كه وى بر ميان دارد بر ميان تو بندند و از ميان او بازگشايند تو چه خواهى كرد « 3 » ] . و گفته‌اند كه شكر چشم آنست كه عيبى بينى بر كسى بپوشانى و شكر گوش آنك چيزى زشت شنوى بپوشى . مردى بنزديك سهل بن عبد اللّه شد و گفت دزد اندر سراى من آمد و كالا ببرد ، گفت شكر كن ، اگر دزد در دل تو شدى و آن شيطان است و درستى ايمان تو ببردى تو چه توانستى كرد .
هامش
( 1 ) - اصل : و شكر من نعمتى است ترا . ( 2 ) - ظ : مجوسيى . مطابق متن عربى . ( 3 ) - مب : ندارد .