عمر خطّاب رضى اللّه عنه بشتاب رفتى به راه گفتى چنين رفتن به راه ، حاجت زودتر برآيد و از كبر دور تر بود .
عمر عبد العزيز رضى اللّه عنه شبى چيزى همىنبشت و مهمانى نزديك او بود و چراغ را روغن در مىبايست كرد ، مهمان گفت چراغ نيكو كنم گفت نه ، از كرم نبود مهمانرا كار فرمودن ، گفت آن غلام را بيدار گردانم ، گفت نه ، كه نخستين خوابست ، برخاست بتن خويش و چراغ را روغن كرد ، مهمان گفت خود برخاستى بنيكو كردن چراغ گفت بشدم و عمر عبد العزيز بودم و باز آمدم و همانم .
ابو سعيد خدرى گويد رضى اللّه عنه كه پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم اشتر را بدست مبارك خويش علف دادى و خانه برفتى و نعلين پاره بردادى و جامه بر دوختى « 1 » ، و گوسفند بدوشيدى ، و با خادم نان خوردى و چون آس كردى و مانده شدى يارى وى كردى و شرم ، او را بازنداشتى كه از بازار چيزى با سرا آوردى ، درويش و توانگر [ را ] دست گرفتى و نخست سلام او كردى و بهر جاى كه ويرا خواندندى بشدى و حقير نداشتى و اگر همه خرماى بد بودى ، سهل مؤنت بودى ، نيكو خلق ، كريم طبع ، نيكو عشرت ، گشاده روى ، تبسّم كننده ، نه خندان و نه اندوهگن بودى ، و نه گرفته « 2 » ، متواضع بودى نه از خوارى ، سخى بودى نه مسرف ، نازك دل بود ، رحيم بر مؤمنان ، هرگز بسير خوردن مائل نبود و دست دراز نكردى بطمع .
فضيل عياض گويد قرّاى رحمن اصحاب خشوع و تواضع باشند و قرّاى عصاة اصحاب عجب و تكبّر « 3 » .
هم فضيل گويد هركه خويشتن را قيمت داند او را اندر تواضع نصيب نباشد .
هامش
( 1 ) - متن عربى : و يخصف النعل و يرقع الثوب . نعلين را پينه كردى و جامه را پاره بردوختى .
( 2 ) - متن عربى : بساما من غير ضحك محزونا من غير عبوسة . گشادهروى بودى بىخنده و اندوهگن بىترشرويى .
( 3 ) - شرح زكريا ، متن عربى : و قراء القضاة اصحاب عجب و تكبر .