شعر
فصحوك من لفظى هو الوصل كلّه * و سكرك من لحظى يبيح لك الشّربا
فما ملّ ساقيها و ما ملّ شارب * عقار لحاظ كاسه يسكر اللبّا
و انشدوا شعر
فاسكر القوم دور كاس * و كان سكرى من المدير « 1 »
و انشدوا ، شعر
لى سكرتان و للنّدمان واحدة * شىء خصصت به من بينهم وحدى
و انشدوا شعر
سكران سكر هوى و سكر مدامة * فمتى يفيق فتى به سكران
معنى اين دو بيت آنست كى از دو گونه مستم يكى از عشق و ديگر از مى و كسى كى ازين دو مست بود كى باهوش آيد .
و بدانك صحو بر اندازهء سكر بود هركه سكرش به حق بود صحوش به حق بود و هركه سكرش بحظّ آميخته باشد صحوش بحظّ پيوسته بود و هركه اندر حال محق بود اندر سكر معصوم بود و سكر و صحو اشارت كنند به طرفى از تفرقه ، چون حقيقت را علم پيدا آيد صفت بنده فرياد و قهر بود و اندرين معنى آوردهاند
شعر
اذا طلع الصّباح لنجم راح * تساوى فيه سكران وصاح
قال اللّه تعالى فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكّا و خرّ موسى صعقا و اين كوه بدان سختى و قوت پارهپاره شد و موسى با صلابت رسالت بيفتاد
هامش
( 1 ) - چنانست كه سعدى گويد :نگاه من به تو و ديگران به خود مشغول * معاشران ز مى و عارفان ز ساقى مست