مخلوقى چه ظن برى بر آنك او را از حضرت حق تعالى كشفى افتد بشهود حق تعالى اگر از حس و علم بنفس خويش و ابناء جنس خويش غافل شود چه عجب بود .
هركه از جهل خويش فانى شود بعلم او باقى گردد و هركه از شهوت فانى شود بانابت باقى گردد و هر كى از رغبت فانى شود بزهادت باقى گردد و هركه از آرزو فانى شود بارادت باقى گردد و همه صفات او برين جمله بود ، چون بنده فانى شود از صفت خويش بدين كى ذكرش برفت از آن برگذرد بفناء خويش از رؤيت فنا و اشارت كردند بدين معنى .
شعر :
و قوم تاه فى ارض بقفر * و قوم تاه فى ميدان حبّه
فافنوا ثمّ افنوا ثم افنوا * و ابقوا بالبقا من قرب ربّه
اوّل فانى شدن از نفس و صفات خويش ببقاء حق و صفات او پس فانى شدن از شهوت بهلاك شدن در وجود حق « 1 » .
و از آن جمله غيبت و حضور « 2 » است . غيبت غيبت دل است از دانستن آنچه همىرود از احوال خلق « 3 » . پس غائب شود از حس بنفس خويش و غير آن
هامش
( 1 ) - اصل : مشوش است . متن عربى : فالاول فناء عن نفسه و صفاته ببقائه بصفات الحق ثم فناؤه عن صفات الحق بشهوده الحق ثم فناؤه عن شهود فنائه باستهلاكه فى وجود الحق .
نخست آنست كه از نفس و صفات خود در حال بقا بصفات حق فانى شود آنگاه از صفات حق پديدار و شهود حق فانى گردد و سرانجام بسبب استهلاك در وجود حق از شهود و ديدن فناء خويش فنا پذيرد .
( 2 ) - اصل : حضرت . مب ، متن عربى : و من ذلك الغيبة و الحضور . مطابق « مب » و « متن عربى » اصلاح شد زيرا استعمال حضرت بمعنى حضور مقابل غيبت در اصطلاح صوفيه ظاهرا نيامده است .
( 3 ) - اصل : برو درآيد . و آن خلاف متن عربى است .