ابو بكر عطوى گويد كه بنزديك جنيد بودم وقت وفاة وى ، قرآن ختم كرد و از سورة البقره هفتاد آية بخواند و فرمان يافت .
و ازين طائفه بود ابو عثمان سعيد الحيرى مقيم بود بنشابور و صحبت شاه كرمانى كرده و يحيى بن معاذ الرازى ، پس بنشابور آمد با شاه كرمانى و بنزديك ابو حفص حدّاد آمد و يكچندى بايستاد نزديك او و شاگردى او كرد و ابو حفص دختر به دو داد و وفات وى اندر سنه ثمان و تسعين و مأتين بود . و پس از ابو حفص سى و اند سال بزيست .
ابو عثمان گويد كه مرد تمام نشود تا اندر دل وى چهار چيز برابر نشود منع و عطا و عزّ و ذلّ .
از ياران ابو عثمان يكى حكايت كرد كه از وى شنيدم كه گفت با ابو حفص صحبت كردم و برنا بودم ، وقتى مرا براند و گفت نزديك من منشين ، من برخاستم و پشت بر وى نگردانيدم و پيش باز شدم و روى فرا روى وى كردم تا از وى غائب شدم و اندر دلم چنان بود كه بر در سراى وى چاهى بكنم و به حكم وى اندر آن چاه همىباشم و از آنجا بيرون نيايم الّا بفرمان وى چون از من آن بديد مرا بخواند و از جملهء خاصگان خويش كرد .
و گفتهاند كه اندر دنيا سه مرداند كى ايشانرا چهارم نيست ابو عثمان بنشابور و جنيد ببغداد و ابو عبد اللّه بن جّلا بشام .
ابو عثمان گفت چهل سالست تا خداى تعالى مرا اندر هيچ حال نداشتست كه آن را كراهيت داشتهام و از آن حال مرا بديگر نبرد كه من خشمگين شدم .
هامش
و او را پرسيدند كه زهد چيست گفت به چشم نقص در دنيا نگرستن و اعراض كردن .
اين هر دو روايت منسوبست به محمد بن الفضل البلخى چنان كه در « اصل » و « متن عربى » است .