35 به يك رنگ هرگز نباشد جهان * گهى نيك گه بد شود در نهان
اگر نيك پيش آيد اربد به كار * مشو شاد و غمگين از آن زينهار
چو نارچار بايد از او شست دست * نشايد در او دل از اين روى بست
اگر هوشمندى به ملكى گرا * كه آن را نباشد زوال و فنا « 1 »
در او مست عشق دلارام شو * گل كام از باغ وصلش درو
40 خودى بفگن از خود كه خود او شوى * كه وحدت چو گفتى نماند دويى
خدايا به حقّ « 2 » حقّيت يكى * نظر كن به احوال من اندكى
به لطفت ز مستوفى پرگناه * بگردان كژى ، بازش آور به راه
نه آن ره دراز است و او كند پا * كرم كرد بايد به كارش ترا
به گلرنگ غفران برش كن سوار * ز راه كرم سوى فردوس آر
45 تو دانى نيارم دگر گفت من * كرا باشد اينجا مجال سخن
به ديدار « 3 » اگر وعده گردد وفا * بود سود ما را زيان نه ترا
غلط مىكنم پايگاهى چنان * به چون من سگى كى رسد در جنان
بلى آنكه بر ياد نامش زبان « 4 » * مشرّف كنم گفتن آن توان
مگر آنك از دولت اين شرف * نگردد تن و جان در آتش تلف
50 و گرنه بدان « 5 » بندگان را چه كار * كه چون حكم راند خداوندگار
تم القسم الاوّل و هى الاسلاميّة من كتاب ظفرنامه
هامش
( 1 ) ( ب 38 ) ( دوم ) . سب : زوال فنا .
( 2 ) ( ب 41 ) . سب : خدا به حق .
( 3 ) ( ب 46 ) . در اصل : بد ايذار .
( 4 ) ( ب 48 ) . در اصل : زيان ؛ سب : يكى .
( 5 ) ( ب 50 ) . در اصل : بذ آن .