خلافت امير المؤمنين المستظهر « 1 » باللّه احمد ابن المقتدى بيست و پنج سال و سه ماه
1 چو از مقتدى سير گشت اين جهان * پسر شد به جايش خديو مهان
لقب يافت مستظهر آن پادشاه * چو فرّخ پدر شد به قدر و به جاه
شهى بود نيكودل و پُرعطا * ز بر داشت يكسر كلام خدا
چو سلجوقيانش بُدند پيشكار * نيارست گشت ايچ « 2 » خصم آشكار
5 مهيّا بدش هرچه جُستى ز كام * از آن مهترى يافت حظّى تمام
چو از دشمنان هيچ بيمش نبود * به كار عمارات رغبت نمود
به شرقى بغداد بارو بساخت * سرش را به چرخ برين برفراخت
برآورد بس خانقاه و رباط * به دار الضيّافه كشيدى بساط « 3 »
همه روزه هركو بُدى بينوا * شدى سير بر خوان آن پادشا
10 پسرش آنكه خواندش پدر فضل « 4 » نام * ولىعهد خود كرد و قايممقام
پس از وى دگر پور خود را على * ولىعهد كردش ز نيكودلى
ستد اندر آن بيعت از همگنان * بخوشى به سر برد روز اندر آن
چنين بيست و پنج سال و بر سر سه ماه * در آن كشور آن نامور بود شاه
چو بر پانصد شد ده و دو فزون * مه چارمين شد ز گيتى برون
15 چل و يك بدش عمر و زو نه پسر * بزاده ، دو گشتند از آن تاجور
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . در اصل : المستطهر .
( 2 ) ( ب 4 ) ( دوم ) : در اصل : انج .
( 3 ) ( ب 8 ) . در اصل : نشاط . بساط : آنچه گسترده شود بر زمين چون قالى و گليم و زيلو و حصير و بستر ؛ اثاث البيت .
( دهخدا ) .
( 4 ) ( ب 10 ) . نام ديگر مطيع ، فضل بود .