چو آن سنگ را قرمطى مىسپرد * چنين گفت با آن بزرگان گرد :
« بر اين كار باشيد مردمگوا * كه تسليم كردم من اين سنگ را »
بگفتند : « هستيم » گفتا چنان : * « چه معلوم كرديد كاينست آن »
چنين گفت ابن عكيم مر ورا : * « چنين نقل داريم از مصطفى
20 به محشر در اين سنگ را كردگار * دهد چشم و گوش و زبان آشكار
كه هركو بود بوسه داده بر آن * گواهى دهد بهر او آن زمان
نشانش بود آنكه از آب تر * نگردد ، نيابد ز آتش اثر »
بر اين قرمطى آزمون كرد راست * چنان بُد كه نقل از سر انبياست
بدانست كاحوال دين در جهان * درستست از نقل دانا مهان
25 نشايد در آن كرد وهنى پديد * بدى يافت هركو ز دين سركشيد
ببردند آن سنگ سوى حجاز * به ركن عراقى نشاندند باز
عجب آنكه چون قرمطى بردى آن * تلف شد به زيرش شتر بيكران
در اين وقت بردش به دو يك هيون * وز آن قوّت آن هيون شد فزون
چو پنجاه و شش با سه صد سال گشت * معزّ الدّول ز اين جهان درگذشت
30 پسرش آنكه بُد نام او بختيار * به جاى پدر شد در او كاردار
خليفه چو سى سال شش ماه كم * در ايران زمين بُد خديوِ امم
به افلاج شد شخص او مبتلا * نماند ايچ از ضعف قوّت ورا
پسر را كه بو بكر خواندى پدر * به جاى خود اندر جهان كرد سر
لقب كرد طايع مر او را پديد * به دو داد شاهى چنان چون سزيد
35 ز سيصد فزون « 1 » سال بر شصت و سه * به ذى قعده آن نامور گشت مه
پدر بعد از اين كار دو ماه زيست * برفت و برو بر پسر خون گريست
بُدش شصت و سه سال و پوران چهار * بر اينگونه بُد حال آن شهريار
در آن عهد خسرو ز سامانيان * بُدى نوح « 2 » و عبد الملك آن زمان
هامش
( 1 ) ( ب 35 ) . در اصل : فرون .
( 2 ) ( ب 38 ) . نوح بن نصر : « در سنهء ثلث و اربعين و ثلثمائه ( 343 ) وفات يافت ، و مدت پادشاهى او دوازده سال بود » . ( تاريخ بناكتى ، ص 218 ) .
عبد الملك بن نوح - « در سنهء احدى و خمسين و ثلثمائه ( 351 ) وفات يافت ، و مدّت پادشاهى او هفت -