خلافت امير المؤمنين المطيع للّه فضل بن المقتدر بيست و نُه سال و نيم
1 پس از عزل او گشت عمزاد او * در آن مملكت خسروى نامجو
بُدش نام فضل و لقب شد مطيع * از او پايهء سرورى شد رفيع
معزّ الدّول كرد در عهد او * همه كار شاهى ز دانش نكو
سرائى و ساجى « 1 » غلامان همه * شدند سر زده ز آن شبان رمه
5 كسى را نماند آنچنان دسترس * كه از خود رسانند جورى به كس
و يا بند و زندان بود مر ورا * و يا خود كند حكم در كارها
شدند بنده فرمان غلامان تمام * نهادن نيارست كس پيشگام
پس آنگاه با ابن حمدان قرار * چنان كرد بهر فراتى ديار
كه هر ماه دينار از او سى هزار * فرستد به بغداد آن نامدار
10 نجويند ديگر ز هم جنگ و كين * نه بيش و كمى ز آن كند آن و اين
باز آوردن قرامطه حجر الاسود را در سنهء تسع و ثلثين و ثلثمايه
چو بگذشت از آن خسروى پنج سال * شد از فرّ او كار دين نيك حال
حجر قرمطى سوى كوفه كشيد * به مسجد درون مردم آن را بديد
كه بر هفتمين قايمه بسته بود * وز آن ناسزا جايگه رسته بود
خليفه فرستاد و از قرمطى * خريد آن حجر از سر بخردى
15 بها داد آن را طلا سى هزار * حجر بستدند ز آن بلندان خوار
هامش
( 1 ) ( ب 4 ) . در اصل : سرابى و ساجى . « غلامان سرايى » . ( مروج الذّهب . ج 2 ، ص 752 ) .