خلافت امير المؤمنين المستكفى « 1 » باللّه عبد اللّه بن المكتفى يكسال و چهار ماه « 1 »
1 پس از كار او يافت عمزاده كام * كه عبد اللّه او را پدر كرد نام
لقب يافت مستكفى آن نامور * به دو تازه شد نام و راه پدر
به عهدش ز توزون « 2 » جهان كينه جُست * كه دادِ خليفه ستد ز او درست
به دردى گران چشم او كور كرد * در آن كوريش زود در گور كرد
5 پس از كار او ابن حمدان امير * شد و ز آن غلامان شدند باز چير « 3 »
خليفه از ايشان به تنگى رسيد * به دل ديلمان را به جان برگزيد
به بغدادشان خواند از دستشان * كه ديلم كند پايگه پستشان
معزّ الدّول احمدِ نامور * ز واسط درآمد بدان بوموبر
ميان وى و ابن حمدان نبرد * بسى رفت و بىمرتبه گشت مرد
10 به سر رفتشان اندر اين چار ماه * نمىبود سودى ز آوردگاه
نبُد راى بغداديان آنچنان * كه باشد ظفر بر سوى ديلمان
به نزديكى شيخ شبلى سران * شدند تا دعايى كند اندر آن
كه ديلم نيابد ظفر در نبرد * بديشان چنين گفت آن نيكمرد
كه : « تا هست بيچاره بر جايگاه * نيابد در اين شهر بيگانه راه »
15 به شبگير ديلم سپه يافت دست * شدند قوم حمدانيان پاك پست
برفتند مردم كه با شيخ از آن * بگويند بگذشته بُد ز اين جهان
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . در اصل : عبد اللّه بن المستكفى يكسال ؛ سب : عنوان ناخواناست .
( 2 ) ( ب 3 ) . سب : به وزن .
( 3 ) ( ب 5 ) ( دوم ) . در اصل : بارحير .