540 كه از شام تا مغرب و آن ديار * بود او به فرماندهى شهريار
وز اينرو ز كوفه به شاهى زمين * بود حقّ عبّاسيان همچنين
كسى كو زِ كين خواستى جان ازو * همى برنپيچيدى از مال رُو
نبود اين سخن پيششان جايگير * درآمد به پيكارشان ناگزير
برادر پسر را به حرّان بماند « 1 » * بر آهنگِ دشمن از آنجا براند
545 دو لشكر به نزديكى آب زاب « 2 » * رسيدند با جنگ و كين پرشتاب
دو رويه سپه را بياراستند * به پيكار يك بار برخاستند
به قلبِ سپه رفت مروان به جنگ * دو پورش « 3 » سوى ميمنه بىدرنگ
روىِ ميسره رفت عمّزادِ او * دگر يك شد اندر يزك شيرخو « 4 »
سه عمّ خليفه از آنرو « 5 » همان * بياراستند آن سپاه آن زمان
550 سوى قلب عبد اللّه « 6 » آمد دمان * سوى ميمنه رفت صالح همان
شد عبد الصّمد « 7 » بر سوىِ ميسره * ابو عون به سوى يزك يكسره
مخارق پسِ « 8 » پشت لشكر نگاه * ز دشمن همىداشت در رزمگاه
به روز نخستين يزك از دو سو * يكايك شدند تند و پيكارجو
بَسى لشكر از هردوان شد تباه * بر آن جنگجويان جهان شد سياه
555 مبارز دؤم روز از هردو سو * درآمد زِ هم گشت پيكارجو
زِ هرروى دَه مرد شد رزمخواه * و ليكن مخارق « 9 » از آن شد تباه
هامش
( 1 ) ( ب 544 ) . « ابان بن يزيد بن محمد بن مروان » .
( 2 ) ( ب 545 ) . در اصل : آب راب .
( 3 ) ( ب 547 ) . : عبد اللّه و عبيد اللّه .
( 4 ) ( ب 548 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ شذ ؟ ؟ ؟ شيرخو .
( 5 ) ( ب 549 ) . در اصل : خليفه اران .
( 6 ) ( ب 550 ) . : عبد اللّه بن على بن عبد اللّه بن عباس ، صالح بن على بن عبد اللّه بن عباس .
( 7 ) ( ب 551 ) . عبد الصمد بن على بن عبد اللّه بن عباس .
( 8 ) ( ب 552 ) . در اصل : محارق ؟ ؟ ؟ بس . « مخارق بن غفار » . العبر 2 / 209 آورده است ، مخارق شكست خورد و به اسارت افتاد . او را با سرهاى كشته شدگان نزد مروان بردند . مروان از او پرسيد : تو مخارق هستى ؟ گفت : نه . مروان گفت : او را در ميان اين سرها مىشناسى ؟ گفت : آرى ، اين است . مروان او را رها كرد . و گويند كه او منكر آن شد كه در ميان سرها ، سر مخارق باشد ، پس او را آزاد كرد .
( 9 ) ( ب 556 ) . در اصل : و ليكن محارق .