نمىخواست عبد الملك در نبرد * ز مصعب سپاهش برآرند گَرد
كه از كودكى باز با همدگر * بُدند دوست آن هردو والاگهر
فرستاد پيغام به پيشش چنين * كه : « اكنون نپايى تو با من در اين
كه هركو ز ميران بُدت دوستدار * برآمد در اين جنگ از ايشان دمار
410 ور از مهتران ماندهاند اندكى * به دل با مناند آن بزرگان يكى
كسى را كه بَر تُست دل مهربان * جدااند از پيش تو اين زمان
به بصرهست عبّاد ابن حصين « 1 » * مهلّب نشسته به خوزى زمين
به ملك خراسان درون خازمى « 2 » * كسى نيست با تو به كوفه زمى
كه ياور شوندت گهِ كارزار * اگر جنگجويى شوى كُشته « 3 » زار
415 چو با تو بُدم دوستى پيش از اين * نخواهم شوى كشته ناگه به كين
زِ من پند بپذير و پيش من آ * كه سازم بر اين كشورت پادشا
زِ هرگونه بينى نكويى ز مَن * مدوز اندر اين خويشتن را كفَن »
چو پيغامِ او پيش مصعب رسيد * نپذرفت و پاسخ چنين گستريد
كه : « در عهد مروانيان در گُمان * نِيم زو نگيرم فريب اندر آن
420 كسى كوست در زينهارِ خدا * به زنهار مخلوق آيد چرا ؟ »
بسى ياورانش زِ جستن امان * بگفتند و از كس نپذرفتى آن
به دو عروه « 4 » گفت : « اى اميرِ گزين * چگونه كُنى بىسپه جنگ و كين ؟ »
چنين پاسخ آورد مصعب به دو * « نديدى كه مختار شد شيرخو
برآورد نامِ دليرى ز ننگ * نيامد به زنهار در وقتِ تنگ
425 ز ما جست پيكار با ويژگان * چنين تا كه كشته شدند آن زمان
چرا خويشتن را از او كم كنم * كه با لشكرى زين سخن دم زنم »
چنين گفت از آن پس به نامى پسر « 5 » * كه : « چون رفت از دست كارِ پدر
هامش
( 1 ) ( ب 412 ) . در اصل : عباد اين جنين .
( 2 ) ( ب 413 ) . در اصل : درون حازمى ، عبد اللّه بن خازم .
( 3 ) ( ب 414 ) . در اصل : سوى كشته .
( 4 ) ( ب 422 ) . : عروة بن مغيرة بن شعبة .
( 5 ) ( ب 427 ) . منظور ، عيسى بن مصعب بن زبير .