زبيرى به شبگير جنگى سپاه * به كوفه درآورد يكسر زِ راه
215 گرفتند مختار را در حصار * بر ايشان در آن كوشك شد سختكار
سه روز و سه شب اندر آن تنگ جا * بماندند آن قومِ رزمآزما
نكوهش به مختار بر آن زمان * از اين كار كردندى آن مردمان
كه : « اندازهء خويش اگر هركسى * نگه داشتى كين نبودى بسى
از آن است اين كوشش و داورى * كه هركس كُند آرزو مهترى »
220 به پاسخ چنين كرد مختار ياد * كه : « چون از عرب آمدَستم نژاد
عرب را خدا دولتى داد سخت * وز آن چند كس يافت ديهيم و تخت
از آن مردمان خويش را در زمى * نديدم به مردى و دانش كمى
مرا نيز بايست كوشش نمود * وز آن نامهء خود به دولت فزود « 1 »
بكوشيدم و شاهى اين ديار * گرفتم ، شدم خسروى كامكار
225 ولى ديگران بهر دنيى چنين * به هرملك كردند ميرى گزين
من از بَهر كين جستنِ خاندان * گزيدم ، ببستم بدين كين ميان
از آن قاتلان هركه بُد نامور * زِ تن كردمَش دور در جنگ سر
در اين از خدا هستم امّيدوار * كه بخشد گناهم به روزِ شمار
چو نامى بُدم در جهان جاودان * كنون چون شوم ننگى اندر نهان
230 كه همچون زنان بسته دستم به در * از ايدر بَرد دشمنِ كينهور
اگر يارمندى كُنيدم در اين * ستانيم از اين دشمنِ گشن كين
وگر مىنگرديد جنگآزما * مَداريد از اين باز بارى مرا
كه بس خرّم است زين سعادت دلم * كه خواهد شهادت شدن حاصلم
شما را پس از من از اين بدگمان * نخواهم بُدن هيچ روى امان
235 و ليكن شما رَه غلط كردهايد * به نيكى بَر ايشان گمان بردهايد
شود روشن آنگاهتان اين سخن * كه ريزيد خونِ سران تنبهتن »
از اين در اگر چند گفتى بسى * نگشتند ياور مَر او را كسى « 2 »
هامش
( 1 ) ( ب 223 ) . در اصل : بدولت فرود .
( 2 ) ( ب 8 - 237 ) . مختار وقتى سستى و نوميدى ياران خويش را بديد آهنگ برون شدن كرد و كس پيش زن خويش ام ثابت دختر سمره فزارى فرستاد كه بوى خوش بسيار براى او فرستاد ، پس غسل كرد و حنوط ماليد و بوى خوش را به سر و ريش خود زد و با نوزده كس برون شد . ( طبرى 8 / 3410 )