چو دشمن نيابد ز ما دستبرد * بزرگى كند اندر اين كار خرد
و ليكن چو اكنون بيابد گزند * نگردد دگر اخترِ او بلند »
3500 گروهى بر او گِرد گشت اندراين * گروهى دگر جست دورى از اين
چو عُتْبَه نمىگشت خشنو برآن * كه لشكر به پيكار گردد روان
ابو جهل از كارِ او شد غمى * چنين گفت با عامر حضرمى
كه : « از بهر خونِ برادرْت ما * براينگونه گشتيم رزمآزما
كه بر دستِ ابن جحش شد تباه * به حُكم مُحمّد در آوردگاه
3505 ترا كرد بايد در اين جهد بيش * كه باز آورى كينه و خون خويش
كه چون عمرو مردى به مكّه نبود * نه چون او كسى در حدودش شنود
نشايد چنين كرد خونش رها * كه در دين « 1 » مردى نباشد روا
كه خونش در اين كار گيريم خوار * نجوئيم از دشمنش كارزار
چو عُتْبَه ترا مهتر و سرور است * چرا اندراين راى او ديگر است ؟
3510 بگو تا بيايد بدين كارزار * ز بهرت كند بر عدو كارزار
وگر مىنيايد سوى دشت جنگ * تو زو دور كن خويش را بىدرنگ ( 80 )
به مخزوميان « 2 » نسبت خويش كُن * ميفزاى با او ز كارت سَخُن
كه من خود كفايت كنم كارِ تو * بكوشم به جان بهرِ تيمارِ تو »
بشد عامر و پيش عُتْبَه بگفت * سخن هرچه بشنيد اندر نهفت
3515 به دو گفت عُتْبَه : « ز بهر تو من * نخواهم بريدن سپه را كفن
تو خواهى مرا باش و خواهى مباش * نديدى ترا چشم من نيز كاش »
بشد پيشِ بو جهل عامر چو باد * سخن گفت و بو جهل از اين كرد ياد :
« چو او را به پس درفتادهست باد * نيارد گرفتن ز پيكار ياد »
مثل بودى اندر عرب اين سَخُن * ز روى نكوهش فگندند بُن
3520 چو بشنيد عُتبه برنجيد از اين * روان شد به پيكار از روى كين
چنين گفت : « پيدا شود بامداد * كه را در پس افتد از اين كار باد
بداند گَهِ رزم آن زردكون * كه اين كار بيهوده كرده است چون
كه بو جهل را زردكون هركسى * به دشنام كردى خطابش بسى
هامش
( 1 ) ( ب 3507 ) . دين - طريقت ، روش ، مشى .
( 2 ) ( ب 3512 ) . در اصل : بمحروميان .