به عُتْبَه نمود و بگفتش به راز : * « ز طايف همانا رسيدهست باز
1645 نپذرفته او را كسى اندر او * بپيچيده ناچار از آنجاى رُو »
بر او بر دل هر دو كافر بسوخت * ز تيمار خويشى روان برفروخت
چنين گفت شَيْبَه به ترسا غلام : * « به نزديك آن مرد بردار گام
ز انگور و ميوه ببر پيشِ او * ولى هيچ با او مكن گفتوگو
كه جادوست آن مرد و ديوانه است * ز عقل و خرد گشته بيگانه است
1650 كند دعوت كارِ پيغمبرى * اگر زآنكه با او سخنگسترى
برآرد از اين دين ترا بىگمان * كه مردى فصيح است و شيرينزبان »
شد از باغ عدّاس « 1 » با ميوه پيش * به نزديك پيغمبر از جاىِ خويش
به نزديك سيّد چو ميوه نهاد * پيمبر به خوردن دو لب برگشاد
از آن پيش ميوه نهد در دهان * برآورد نام خدا از زبان
1655 به دو گفت عَدّاس : « 2 » « اين نام كيست ؟ * كه گويندهء اين در اين مُلك نيست
كه تا آمدهستم ز شهرم برون * نديدم كسى را براين رهنمون »
پيمبر بپرسيد : « شهرت كدام ؟ » * چنين گفت : « خوانند نينوا به « 3 » نام »
نبى گفت : « شهر اخىِّ من است * كه يونُس بُدى نام آن دينپرست »
به دو گفت عَدّاس « 4 » : « اى نامور * چه مىدانى او را و آن بوموبر ؟ »
1660 نبى گفت : « چون هر دو پيغمبريم * ز يك تخم و يك اصل و يك گوهريم
برادر شويم و ز هم آگهى * بودمان ، چو بخشد خدا فرّهى »
ز سيّد بپرسيد عَدّاس نام * به دو گفت : « احمد » ، خديو انام
« تويى » گفت : « آن احمدى كز خدا * بشارت رسانيد عيسى به ما
در انجيل وصفِ تو آيد بسى * ندانند معنىّ آن را كسى »
1665 « بلى » گفت : « آن احمدم بىگمان * كه هست اندر انجيل وصفم عيان »
به دو گفت : « عرضه كن اين دين خويش * براين بنده بر رسم آئين كيش
كه ديرىست هستم در اين آرزو * كه بينم يكى ره ترا خُوبرو »
هامش
( 1 ) ( ب 1652 ) . در اصل : عدّاش . نك . ذيل بيت 1637 .
( 2 ) ( ب 1655 ) . در اصل : عداش .
( 3 ) ( ب 1657 ) . در اصل : نينو .
( 4 ) ( ب 1659 و 1661 ) . در اصل : عداش .