تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1553

مساهمون:

ص١٥٥٣

اشعار فارسى

آب ركن‌آباد او از غايت جان‌پرورى / * چشمهء حيوان فرستد آفرينَش بر روان
15
آب و آتش را اگر در مجلسش حاضر كنند / * از ميان هردو بردارد ز شكوه داورى
16
آب اقبالش به جوى بخت بازآمد دگر / * بر سرير پادشاهى سرفراز آمد دگر
207
آب غرق زره از صنعت زرّاد صبا / * گل سپر ساخته و خار شده نيزه‌گزار
449
آب شد بسته ور نه گوى زمين / * همچو لؤلؤ در آب جستى چرخ
465
آب‌هاى روان به سان گلاب / * ريزه سنگش به لطف درّ خوشاب
852
آتش چو درگرفت تر و خشك را بسوخت
399
آخر اين معنى ز اول گفته شد / * كين گهرهاى گزين چون سفته شد
1085
آخر اى مردم به سان اختران باريد اشك / * كز سپهر سلطنت خورشيد تابان غايب است
1329
آدم كه او مَقَدّمة الجيش اصفياست / * خاشاك‌روبِ بارگِه اصطفاى اوست
5
آرى به اتفاق جهان مىتوان گرفت
300 ، 1131
آزاد بنده‌اى كه بود در ركاب تو / * خرّم ولايتى كه تو آنجا سفر كنى
271
آزاد بنده‌اى كه بُوَد در ركاب شاه
613
آفتاب مُلك و دين از اوج سلطانى بگشت / * يوسف مصر شرف در چاه و زندان غايب است
1329
آفرين بر شاه شرقى انتساب / * كاو چو بر هندوستان شد كامياب
1140
« آلو انگور » و « فندق » و « امرود » / * چون كنم تار هر صفت را پود
860
آمد به وجود و گفت اقبال به بخت / * اين است به حق درخور و شايسته تخت
219