است و دربارهاش مىنويسد كه : « دست هنرنماى طبيعت را شاهكار و در هنر رامشگرى استاد زبردست روزگار بود . آنجا كه نواى عود برآوردى ، همهء ارباب ذوق و هنر را خاموش كردى و چون لبش بر لب ناى پيوستى ، عود اسحاق و پدرش درهم شكستى ؛ در آن مجلس كه دهان به آواز گشودى ، حاضران را از ديگر اسباب طرب بىنياز نمودى و آن دم كه به نرمى در ناى دميدى ، نوايى از زبان جان شنيدى كه رنج درونم ، بارى ، بكاه و بيش از اينم نالان و دردمند مخواه ! ، پس هنرش با سرانگشت اشارتى كردى كه : به چشم ! و ديگرباره دمى روحافزاى در آن دميدى كه مرهم ريش درون گشتى و شفاى خاطر رنجور بخشيدى . و گفتهاند كه وى انواع نغمهها و آوازها را خوش ادا مىكرد و همهء دستگاهها و گوشهها و آهنگهاى مركب را نيكو مىنواخت . مر او را در اين فن تصنيفات بسيار است و در ميان او و استاد عبد القادر مراغى مباحثات فراوان در كار بوده است . اميران شاه به صحبت او رغبت بسيار داشت و دوستى او را غنيمت مىشمرد . براى آگاهى بيشتر ، ر . ك : زندگى شگفتآور تيمور ، صص 88 - 89 .
( 275 ) . ( ص 1014 ) : . . . كه اوان جولان بنفشهء نصرانى شعار و نرگس يهود عيار . . .
به نظر مىآيد ، غيار صحيحتر باشد ، زيرا غيار پارچهاى زرد رنگ بود كه يهودان بر جامه ، نزديك دوش مىدوختند تا معلوم شود كه از قوم يهودند . خاقانى شاعر نامدار قرن ششم هجرى در ابياتى از « غيار » به « زردپاره » تعبير كرده است :
گردون يهوديانه به كتف كبود دوخت * آن زردپاره بين كه چه پيدا برافكند
ديوان خاقانى ، ص 185 .
براى آگاهى بيشتر در اينباره ، ر . ك : به مقالهء غيار تأليف دكتر حميد فرزام ، مندرج در كتاب :
نكتهها و نقدها ، ص 180 - 191 .
( 276 ) . ( ص 1026 ) : نسبة الملك إلى المدينة كنسبة النّفس إلى البدن .
نسبت پادشاه به كشور مثل نسبت نفس با بدن است .