و لشكر او به اطراف ما وراء النهر و فرغانه و تركستان بهر موضع بود ، و چنانچه از ان برادرانش توشى برادر مهتر را پيش پدر غمز كرده بود كه توشى در مزاج آن دارد كه چنگيزخان را در شكارگاه بكشد .
چون بسمع پدر رسانيد ، چنگيزخان پسر خود توشى را زهر داد ، و هلاك كرد ، و چند سال اين چغتاى ملعون بر سر قبايل و لشكرهاء خود بود و چون قضاء اجل [ ( 1 ) ] در رسيد ، حق تعالى ولى از اولياى بزرگ [ ( 2 ) ] خود را بر دست او فوت گردانيد تا بسبب آن بدوزخ رفت .
( حكايت درويشى )
و آن چنان بود ، كه درويشى عارفى صافى باطنى بود ، از حدود خراسان ، او را شيخ محمود آتش خوار گفتندى ، شيخى بس بزرگوار بود ( و ) درويشى نامدار . از سرجان برخاسته و در غم حق بكاسته ، تن در مشقت داده ، و سر در جهان نهاده ، گرد بلاد طوف مىكرد ، بموضعى رسيد ميان دو كوه كه از زمين تركستان به بلاد چين از ان راه شوند ، و ميان دو كوه در بندها [ ى ] محكم نهاده و نگاهبانان داشت [ ( 3 ) ] و اصحاب رصد نصب [ ( 4 ) ] كرده تا هر كه به طرف چين رود ، يا از ان بلاد به تركستان آيد ، آن [ ( 5 ) ] جماعت تفحص حال بكنند ، و از حال ايشان با خبر باشند [ ( 6 ) ] چون شيخ محمود آتش خوار ، بدان موضع رسيد ، جماعت نگاهبانان شخصى راه ديدند از عادت خلق بيگانه و به صورت ظاهر چون ديوانه ، او را بگرفتند ، كه فدائىاى [ ( 7 ) ] شيخ محمود گفت : آرى من فدائى ام ، هر چند با او الحاح كردند ، كه تو كيستى بگو ، گفت همان كه شما گفتهايد ، فدائىام ، چون بر ان [ ( 8 ) ] سخن اقرار نمود ، او را نزديك چغتاى آوردند ، مسعودبيگ [ ( 9 ) ] جملة الملك چغتاى بود شيخ محمود را بشناخت ، اما از خوف چغتاى هيچ نيارست [ ( 10 ) ] كه حال شيخ محمود و بزرگى او باز [ ( 11 ) ] گويد ، چغتاى ( ملعون ) شيخ محمود را گفت كه تو كيستى ؟ گفت : من فدائىام .
هامش
[ ( 1 ) ] مط و مب : اجلش
[ ( 2 ) ] مط و مب : ولى بزرگ از اولياى خود را
[ ( 3 ) ] مط و مب : داشته
[ ( 4 ) ] اصل : نسبت
[ ( 5 ) ] اصل : از ان
[ ( 6 ) ] اصل : باشد ،
[ ( 7 ) ] مط و مب : اين
[ ( 8 ) ] مط و مپ : بدان
[ ( 9 ) ] اصل : بك
[ ( 10 ) ] مط و مب : نتوانست ،
[ ( 11 ) ] اصل : باد