او را فخر الدين محمد ارزير [ ( 1 ) ] گفتندى ، از جملهء خدم حبشى نيزهور ( بود ) درين وقت بحصار سيفرود ، به خدمت ملك قطب الدين آمد [ ( 2 ) ] و او نيز در ميان ( لشكر ) مغل رفته بود ، و خريد و فروخت مىكرد و در ساق موزهء خود ، كاردى داشت برسم دشنه ، مغلى كه با او سودا مىكرد ، اين [ ( 3 ) ] فخر الدين را خواست تا بگيرد ، فخر الدين دست در كارد زد ( و ) از ساق موزه بركشيد ، آن مغل دست از وى بداشت پاى بكوه باز نهاد ، و سلامت بحصار باز آمد .
موعظت آنست : كه مرد را در همه حال بايد ، كه از كار محافظت خود غافل نباشد ، خاصه در موضعى كه با خصم هم كلمه ، و با دشمن همنشين باشد ، حزم خود نگاه دارد ، از جهت به كار آمدن خود بى سلاح نباشد ، باقى معتبر عصمت حق تعالى است تا كرا نگاهدارد .
ثقات چنين روايت كردند : كه دويست و هشتاد مرد معروف سرخيل مبارز ، بدست كفار مغل گرفتار شدند و چون چنين چشم زخمى باهل اسلام رسيد از غفلت ، در هيچ خانه نبود كه عزايى [ ( 4 ) ] نبود ، چون چنين حادثه افتاد [ ( 5 ) ] نوينان مغل رسل در ميان كردند ، كه مردان خود را باز خريد ، ملك قطب الدين اجابت نه كرد ، چون مغلان را معلوم شد ، كه آن غدر باهل قلعه در نخواهند گرفت ، ديگر روز جمله اسيران مسلمانان را در هم بستند ، و دهگان و پانزدهگان به زخم شمشير [ و به زخم ] سنگ و كارد مىكشتند ، تا جمله را شهيد كردند ، رضى اللّه عنهم ، و دوم روز استعداد جنگ كردند ، و ملك قطب الدين در شب آن جنگ فرموده [ بود ] تا جمله سنگهاى گران در حوالى [ آن ] خاك ريز قلعه ، بر روى كوه چنان كرده بودند ، كه به آسيب بچهئى از موضع خود زايل شود و بغلطد ، و زيادت صد سنگ آسيا و دست آس در سر چوبهاى گران بر سر هر چوب يك دست آس كشيده بودند ، و به ريسمان آن چوبها ، به كنگرهاى حصار باز بسته ، و جملهء مرد [ م ] حصار به دو قسم فرمود : نصفى بر سر باره در پس كنگرها مخفى شده ، و نصفى بيرون قلعه ( در پاى باره ) در پس سنگها پنهان گشته ، و فرموده بود : تا آواز دمامهء
هامش
[ ( 1 ) ] اصل : ازين ؟ راورتى : ارزيزگر . مط و مب : ارزير : و ارزيز برون شبخيز بمعنى رصاص و قلعى باشد ( برهان )
[ ( 2 ) ] مط و مب : بود ،
[ ( 3 ) ] مط و مب : و آن .
[ ( 4 ) ] مط و مب : غزائى
[ ( 5 ) ] مط و مب : شد