ملك قطب الدين چون آن حال معاينه [ ( 1 ) ] كرد ، مردان اهل قلعه را نماز ديگر جمع كرد ، و قرار داد : كه فرداى بامداد ، جملهء اطفال و عورات را بدست خود [ برهنه ] بكشند ، و در قلعه بكشايند ، و هر مرد با يك شمشير برهنه ، از اطراف درون قلعه پنهان شوند ، و چون كفار به قلعه در آيند ، جمله مسلمانان يك دل تيغ در نهند و ميزنند و ميخورند تا جمله بدولت شهادت برسند ، همبرين جمله عهد بستند ، و دل بر شهادت بنهادند ، و اين معنى در همه باطنها قرار گرفت ، و خلق يك ديگر را وداع ( مى ) كردند ، تا نماز شام حق تعالى و تقدس در رحمت بكشاد و بكمال كرم خود ، ابرى فرستاد ، تا بر بالا و اطراف و حوالى جبال تا نيم شب باران رحمت و برف باريد . چنانچه از لشكر كفار و غازيان حصار ، صد هزار فرياد و گريه ، از تعجب [ آن ] عنايت بارى تعالى برآمد ، خلق حصار كه دل از جان خود برداشته بودند ، و دست اميد از حيات شسته ، و تشنگى پنجاه روز كشيده و درين مدت شربت آب سير نچشيده ، از پشت خيمها و خانها و مطبخ [ ( 2 ) ] چندان برف بخوردند ، كه تا مدت يك هفته [ ( 3 ) ] دود با آب دهان از حلق ايشان برمىآمد .
چون لشكر مغلان [ ( 4 ) ] مدد آسمانى بديدند ، و عنايت آفريدگار تعالى مشاهده كردند دانستند : كه اهل قلعه ذخيرهء آب يك ماهه ، بلكه دو ماهه جمع كردند ، و فصل تير ماه به آخر رسيده است [ ( 5 ) ] هر آئينه در فصل زمستان آمدن برفها متواتر خواهد بود ، ديگر روز از پاى قلعه برخاستند و بدوزخ رفتند ، تا ديگر سال [ ( 6 ) ] سنه ثمان و عشر [ ( 7 ) ] و ستمائة چون نوشد ، باز مغل از خراسان و غزنين و سيستان ، به اطراف جبال غور آمد ( ند ) ، بعد از حادثهء سلطان جلال الدين خوارزمشاهى [ ( 8 ) ] فوجى از حشم مغل ، باستعداد تمام سوار و پياده و امير [ ( 9 ) ] بىشمار بپاى قلعه سيفرود آمدند ، و لشكر گاه كردند و جنگ پيوستند ، و چون ملك قطب الدين فرصتى يافته بود ، ( و ) حوضها عمارت
هامش
[ ( 1 ) ] مط و مب : معلوم
[ ( 2 ) ] مط و مب : خيمها و سايه بانها بطبخ ضرورى چندان
[ ( 3 ) ] مط و مب : هفت روز
[ ( 4 ) ] مط و مب : مغل آن
[ ( 5 ) ] مط و مب : به آخر آمده است .
[ ( 6 ) ] مط و مب : سال ديگر
[ ( 7 ) ] مط و مب : ثمان و عشرين . راورتى : 619 ه
[ ( 8 ) ] مط و مب : خوارزمشاه
[ ( 9 ) ] اصل : اسير