مىتوانيد ، جان داريد به قانون رفتار نماييد . مجلس شوراى ملى بايد حكم بكند سلطان كه پادشاه باشد بايد بدون ملاحظه اجرا بدارد ، جناب حجة الاسلام علمدار اسلام آقاى آقا سيد عبد اللّه مجتهد جزيى كسالتى دارند ، خداوند انشاء اللّه اين وجود مقدس را كه خود را وقف مسلمانان نموده و دقيقهاى آسوده نيست به سلامت بدارد . خدا شاهد و گواه است من از غرض عرض نمىكنم ، تملق به كسى نگفته و نمىگويم ، شب و روز در كار هستند . اى مردم ، رختخواب خودشان را به مجلس بردهاند ، انشاء اللّه شب جمعه جهت سلامتى اين وجود مبارك ختم امن يجيب المضطر بگيريم ، خداوند همه مريضهاى اسلام را شفا كرامت بفرمايد . يك كلمه هم روضه بخوانم . ذكر مصيبتى نمود . اهل مجلس كه تقريبا دو هزار و پانصد نفر بودند ساعت دو و نيم متفرق گرديدند .
چاكر كلانتر
* * *
راپورت شب دوشنبه پانزدهم شهر ربيع الثانى 1325
تقريبا دو هزار نفر از اهالى شهر هنگام مغرب در امامزاده يحيى حضور بهمرساندند .
جمعى به امامت آقاى حاج شيخ محمد سرخهاى نماز مغرب و عشا را به جماعت قرائت نمودند .
يك ساعت از شب گذشته آقا سيد جمال واعظ بر منبر رفته ، بعد حمد خداوند عز و جل و منقبت حضرت ختمىمرتبت ، و قرائت آيهاى از كلام اللّه مجيد . . . مذمت طائفهء منجمين را مىنمايد و مىگويد :
اى مردم ، هرچه مىگويند دروغ است . الان چندين سال است كه در بالاى هرتقويم مىنويسند : اين ماه دلالت مىكند بر سلامتى وجود مبارك شاهنشاهى ، در صورتى كه مىبينيم اين پادشاه ما كه خدا عمرش بدهد چندى است پايش درد مىكند ، و آن پادشاه بيچارهء ما كه چندين وقت مريض و بىحال بود و آن يكى پادشاه كه شهيد شد . خواجه نصير الدين طوسى عليه الرحمه كه دين اسلام از او مستقر و برقرار شد در علم هيأت ماهر بود ، وزير هلاكو خان بود ، شب به آسيابى رسيد . آسيابان گفت امشب باران مىآيد ، شما بياييد در آسياب باشيد .
خواجه نصير الدين در رمل و اسطرلاب نگاه كرد ، ديد آثارى از آمدن باران نيست . در بيرون آسياب ماند . ساعت پنج و شش از شب گذشته باران سحرى باريدن گرفت . پناه به آسياب برد . از آسيابان پرسيد تو از كجا گفتى باران مىآيد ؟ گفت من سواد ندارم ولى اين سگ ما هرشب كه بناست باران بيايد مىآيد توى آسياب . از اينجا گفتم .
پس آنهايى كه تقويم مىخرند به قدر آن سگ شعور ندارند .
در چندى قبل حكم از مصدر جلال صادر شد كه سيد جمال نبايد درين شهر بماند ، با پريشانحواسى به طرف قم رفتم . در منزل اول معلوم است حال من بيچاره چيست . هر سوارى را مىديدم به گمان اينكه مأمور است ما را بكشد ، يا آنكه به اردبيل ببرد . در آن